چالش سیروزه نوشتن
سلام.
همیشه که نباید چالشها توی وقت آزاد و حال خوب انجام بشن. یک موقعهایی هم میشه که تو خودت تهی باشی و وقت سر خاروندن هم نداشته باشی و اونها یک چیزی بهت اضافه کنن. فکر کنم این همون چالشیه که قراره توی سی روز به من کمک کنه، تازه دلم هم برای نوشتن تنگ شده.
توضیحات بیشتر، اینجا
+متنهای همه روزها لینکدار شدند. با کلیک روی شماره روز وارد لینک اون روز میشین:)
روز سیُم: نکتهٔ الهام بخشی را ثبت کن.
به روزت توجه کن. جمله، مکالمهای یا حتی گفتاوردی را به یاد بیاور که امروز بهنوعی برایت الهامبخش است.
داشتم نوبلهای ٢٠٢٠ رو نگاه میکردم و خب با دیدن بهانه نوبل ادبیات، واقعا خندهام گرفت، آخه واقعا علمی نبود، چیزی بود از ترکیب ماورا و احساسات و نمیدونم واقعا این میتونه دلیل مهمی برای جایزه به این بزرگی باشه؟ از موضوع فیزیک هم کلا سر درنیاوردم حتی با وجود این که مصاحبه یکی از برندهها رو نگاه کردم، اما شیمی و پزشکیاش رو خوندم، کمی شگفتانگیز بود. میدونی این به ذهنم اومد که علم همچنان ادامه داره و واقعا خوشحالم کرد این طرز فکر. خب ببین من نمیخوام اون وسطهای علم، برای خودم دست و پا بزنم و نهایتا توالی ژنوم یک حشره بیماریزا رو به عنوان تز پایاننامهام بررسی کنم و تموم بشه و بره. دوست دارم از ابتداش که ایستادم الان بدوئم، هرچه با سرعت بالاتر بهتر. برسم به مرزش و وقتی که پام روی شونه غولهاست و تمام چیزهای دیگه پشت سرمن، فقط ذرهای مرز رو به سمت خارج فشار بدم. ببین واقعا نمیدونم، اگر بتونم مرز رو جابهجا کنم که احتمالا تا مدتها از خوشحالی خوابم نمیبره (و بله میدونم یک نقطه و لحظه خاص نیست و خیلی تدریجیه و حتی ممکنه خودم هم متوجهاش نشم.) اما اگر فقط بتونم اون مرز رو لمس کنم هم خوشحالم، یعنی میدونی اونموقع به خودم میگم: هی، ببین کجا ایستادی و شاید اصلا رسیدن به همونجا باعث جابهجایی مرز بشه. حالا با دیدن نوبلهای امسال، دیدم که مرز داره با سرعت به سمت جلو پیش میره و دچار رکود نشده و خب از این خوشم میاد. میدونم قرار نیست یک کوانتوم جدید کشف بشه ولی همین که هپاتیت سی، اینقدر برامون واضح بشه کار ارزشمندی نیست؟
آممم ولی خب امشب، حرفهای نامجو رو داشتم گوش میدادم که میگفت «اکنون باید بر پیر شدن و مردن و تمام شدن غولها گریست.» و حالا نمیدونم، غولها تموم میشن یا هر غول دو شانه داره که یک غول جدید میتونه روش بایسته؟ زمان قاتل غولهاست یا عامل تکثیرشون؟
روز بیست و نهم: دربارهٔ یکی از پیغامهای محبتآمیزی که دریافت کردهای، بنویس.
ایمیل، پیغامهای موبایل و شبکههای اجتماعیات را نگاه کن و تعریف یا تمجید دلگرمکنندهای را پیدا کن. از خواندنش چه احساسی داشتی یا داری؟ همچنین اگر دوست داری میتوانی پیغام مشابهی به فرستندهٔ آن بفرستی.
کتاب موراکامیم رو باز میکنم که فصل آخرش رو بخونم؛ توی همخوانی نرسیدم تا تهش بخونم. دوستش دارم و میخوام که ذرهذره توی وجودم پخش بشه، چون اسم کتابش هست «از دو که حرف میزنم،از چه حرف میزنم» و من عاشق دویدنم. از قلم موراکامی خوشم میاد؛ با این که این، اولین کتابیه که ازش میخونم و اتفاقا چندان هم توی سبک کارهای موراکامی نیست، فکر میکنم باید میذاشتم به عنوان آخرین کتاب میخوندمش. به هرحال از دو حرف میزنه و من قلبم تند میزنه، انگار که خودم دارم توی خیابونهای آتن و کمبریج میدوئم.
حالا به جز همه اینها، چیزی که باعث میشه خیلی کتاب رو دوست داشته باشم اینه که یک روز و نصفی، خیره به در خونه پدرجون منتظر موندم تا بستهام که این کتاب هم توش بود، بهم برسه و میدونی؟ اولش برام نوشته «از درخشان و زرد که حرف میزنم، از تو حرف میزنم» و من هردفعه با خوندنش رقیق میشم. انگار که باد خنکی میره لای موهام و نور مایل خورشید، صورتم رو گرم میکنه. اونقدر صادقانه نوشته شده که حتی الان هم که کمی از دست نویسندهاش عصبانیام، میتونم باورش کنم:)
فکر کنم اول دوست داشتم از جملاتِ «زیبا» بنویسم اما وقتی کتاب رو باز کردم، همین، جلوی چشمم بود! :)
روز بیست و هشتم: خلاصهای از کتاب را در یک جمله بنویس.
لازم نیست دربارهٔ کتاب محبوبت باشد. کتابی را بردار و برداشتت از آن را، در یک جمله بنویس.
وسط جنگهای قبیلهای، گالان، سولماز رو از چادرش میدزده و تا آخر عمر نه چندان خوب ولی با دل خوش، با هم زندگی میکنند. :))
بله کتاب محبوبم هم هست. کتاب گالان و سولماز؛ جلد اول آتش بدون دود از نادر ابراهیمی.
روز بیست و هفتم: یک عکس قدیمی را از گالری موبایل انتخاب کن و دربارهٔ آن بنویس.
عکسی از یک ماه پیش یا حتی قدیمیتر. ببین چه چیزی از آن به یاد داری.
چندروز پیش که داشتم لباسهای گرمم رو تا میکردم و میذاشتم توی کمد، شالگردن سورمهای-سفیدم به چشمم اومد و فکر کردم که چهقدر دلم میخواد سفتش کنم دور گردنم و دنبالهش رو بپیچم دور دستهام و توی برفها راه برم، نه برای برفبازی، صرفا برم که به یک مقصدی برسم و توی راه هم برف بیاد. خیلی اروپایی به نظر میاد ولی من یک عکس اینطوری دارم. مال حولوهوش دی ٩٨ اینطورها. وسط طالقانی ایستادیم با فاطمه و من باید برم پایین به سمت کوچه شفیعی و اون باید بره به سمت وصال. عکس میگیریم و توی عکس همش حواسمون به زمینه که یکوقت لیز نخوریم و بیفتیم و جدی جدی نیشمون تا بناگوش بازه یا یککم کمتر فقط:) من شالگردن سورمهای-سفیدم گردنمه و انگار زیبا که اون رو برام بافته همراهمه توی اون عکس، میبینم لبخندش رو واقعا کنار لبخند خودم و فاطمه. تازه از سلف هنر اومدیم بیرون و هنوز خیلی سردمون نشده. قبلش من رفتم غذام رو توی گروه گرم کردم و رفتم توی سلف پیششون، نگار بود و فاطمه. هروقت که غذام رو از سلف رزرو نمیکردم و از خونه با خودم میبردم، میرفتم توی گروه گرمش میکردم و بدو بدو میرفتم سلف هنر. هنریها خیالشون راحته، کلاسهاشون یک ساعت دیرتر از کلاسهای علومیها برگزار میشه، فنیها هم اصولا تایم ناهار براشون معنایی نداره، همیشه کلاسهای تیایشون اونموقع است. به هرحال وقتهایی که میرفتم سلف هنر، واقعا از ناهارم لذت میبردم، میدونی سلفشون طبقه بالاست و این واقعا بهتر از سلف مائه که توی پستو و زیرزمینه و دیوارهای اونها، واقعا شبیه دیوارهای خونههاست، عادی. البته سلف پسرهاشون حتی از اون هم بهتره، دیوارهاش شیشهایه و منظرهش درست میخوره به میدون هنر. اما خب سلف ما، پسرونه دخترونهش فرقی نداره، هردوش زشته؛ شبیه غسالخونه ست با سرامیکهای سفید روی دیوارهاش! همین که هنریها عجله ندارن برای غذا خوردن، بینشون فضای گرمتریه و اکیپهای بزرگتری دارن و کلا شلوغپلوغتره خیلی برام قشنگه، فکر کن من اونقدر از جو سلف علوم بدم میاومد که حتی پیش دوستهای خودم هم نمینشستم! نمیدونم،واقعا خوب نبود آخه. حتی الان هم که تصورش میکنم، یادم نمیاد چهجوری از پس تحملش برمیاومدم.
در کل آره، عکس قشنگی شد. لبخندهای از ته دل، سفیدی گلولههای نرم برف که داره از آسمون تندتند میاد، دماغ قرمز من و فاطمه از سرما، ماشینهایی که پشت سرمون در حرکتن و یک خیابون عمودی و یکی افقی با درختهای بدون برگ و با سرشاخههای سفید از برف. حتی نردههای سبز در قدس دانشگاه و اون نگهبان گندههه که ازش میترسیدیم ولی کارت چک نمیکرد، هم هستن توی عکس. و چیزی که در کل عذابم میده دربارهش اینه که فکرش رو بکن؛ این فقط یک روز عادی از چندماه پیش بود!!
روز بیست و ششم: چه چیزی در اطراف، توجه ات را جلب می کند؟
به چه چیزی از آن جلب شده ای؟ آیا آن چیز رنگ، طرح یا بافت خاصی دارد؟ اگر به جای وسیله ای، به کسی توجه ات جلب شده، آیا ویژگی های ظاهری او برایت جالب است؟
آممم فکر میکنم بتونم بگم توجهم به مرضیه جلب شده در واقع. این که اینهمه شباهت داریم، توی عناصر ذهنی و حتی جزئیات زندگیمون خوشحالم میکنه کمی. و بعد هم بذار بگم یک کم امیدوارم میکنه به زندگی، نمیدونم انگار دقتش و وقت گذاشتنهاش و باحوصله بودنهاش برام واقعا خوشایند و زیباست. از این دست دوستیها خوشم میاد؛ که آدمهاش به هم اعتماد دارن اما توقعی نیست. مرزها سرجاشون هستن و گهگاه اون فرد، قفل یک بخشی از وجودش رو برات باز میکنه و تو یک قدم پیش میری؛ در حالی که با دستت رشتهای متصل به مرز اولیه رو گرفتی تا یکهو با باز شدن درها و قفلها، پرت نشی توی دریای توقعات. خب تقریبا دوستیم با اکثر بلاگرها همینه و به همین دلیله که تقریبا دوستی به جز این طیف از آدمها هم ندارم و تکتک دوستیهای دیگهام رو خودم، با دستهای خودم تاروپودهاشون رو از هم جدا کردم.
به هرحال فکر کنم دوستیهای جدید وبلاگیام، توجهام رو جلب کرده:)
روز بیست و پنجم: آهنگ محبوبت در این لحظه چیست؟
آیا محبوب است چون با آن حال خوشی داری؟ آیا آن را دوست داری چون احساس خاصی را در تو برمیانگیزد؟ یا آیا از ترانه آن لذت میبری؟
در همین لحظه فعلا هنوز آهنگ همیشهمحبوبم رو دارم توی ذهنم. البته یک کم دیگه کمتر نسبت بهش احساس مالکیت میکنم و بیشتر میتونم دربارهش بخشنده باشم. ولی میدونی، ترجیح میدم با آدمهایی که اون آهنگ رو بهشون معرفی میکنم، یک دایره ارتباطی بسازم تا بدونم هرکس تا کجا و چهقدر پیش رفته. دقیقا نمیدونم ایده خوبیه یا نه، ولی اون آهنگ خیلی منه و میدونم که خیلیها هم میدونن که اون آهنگ چیه و فایدهای نداره قایم کردنش؛ مخصوصا که یکی از معروفترین ترکهای یکی از معروفترین آلبومهای یکی از معروفترین باندهای موسیقی توی کل جهانه. ولی خب حس میکنم، شنیدنش قدم بزرگی برای شناختن من محسوب میشه و صرفا افراد دایره امنم، اجازه دارن که اینقدر روحم رو از نزدیک لمس کنن. میدونم که خوب نیست روحم رو محدود به یک آهنگ کنم و من هم این کار رو نکردم، صرفا هست و یکی از قدمها برای وارد شدن به اون دایره نزدیکانمه :)
اگر بخوام آهنگ دیگهای رو بگم برای همین لحظه و نه لحظه دیگهای، آهنگ El Sueno از قربانی رو دوست دارم بگم، چون عجیبه، خیلی زیاد و من هرچی بیشتر بهش گوش میدم، ازش دورتر میشم و انگار اصلا نمیشناسمش. هردفعه انگار اولینباره که میشنوم.
روز بیست و چهارم: چه ایده مهمی در سر داری؟
لحظهای تامل کن و بگذار ذهنت آرام بگیرد. چه ایده مهمی در سر داری؟ ایدهای که شب را با آن صبح میکنی یا حتی در حال دوش گرفتن هم رهایت نمیکند.
ایدهام اینه که از درسها و برنامههام عقب نیفتم. میدونی دوست دارم خودم رو برای آینده آماده کنم و این واقعا ایده مهمیه. دائما بهش فکر میکنم، به اون خونه روشنی که قراره توش چندان صدایی نباشه که اذیتم کنه و برای خودمه. نمیدونم، ترجیح میدم که توی یک کشور دیگه باشه ولی نمیدونم از پسش برمیام یا نه. میدونی حداقل قراره تلاشم رو بکنم که ازش جا نمونم، عقب نمونم و بتونم کامل باشم.
چون I'm motivated by the fear of being average. و نمیخوام روی میانگین باشم، نمیخوام شبیه تمام آدمهای عادی، لحظههای زندگیم رو پیش ببرم و این ایدهایه که همیشه توی سرمه. باید براش خیلی بدوئم، لحظههام رو دارم از دست میدم و ناراحتم.
روز بیست و سوم: یک سلفی بگیر.
جدی. یا مقابل یا با دوربین جلوی موبایل. سعی کن لذت ببری. امروز از نوشتن خبری نیست!
واقعا هم چه روز خوبی برای سلفی گرفتن :)
دیروز کلاسهای این ترمم شروع شد، یک برنامهریزی روزانه انجام دادم، بیوشیمی داشتم با اون استاد زیبائه، دوستم بهم کتاب هدیه داد و الان زیباترم :))
روز بیست و دوم: آخرینباری که مقابل کسی گریه کردی، کِی بود؟ تنها چطور؟
کسی در نوشتههایت نیست تا قضاوت کند. پس راحت بنویس. چه چیزی / کسی دلیل گریه کردنت بود؟
آخرینبارش همین دیشب بود. چون داشتم با خودم تصور میکردم «مگه چهقدر آدم باید بدشانس باشه که علاوه بر این که توی ایران زندگی میکنه و ایرانیه، دختر هم باشه؟» آره خلاصه. من همونقدر بدشانسم!!
روز بیست و یکم: داستان زندگیات در ۵۰۰ کلمه یا کمتر.
کوتاه و شیرین. تصور کن که در حدود ۴ دقیقه، زندگیات را برای کسی تعریف میکنی. احتمالاً بیشترین از اینها حرف برای گفتن داری، ولی همینقدر را بنویس.
[دقیق شد 500 کلمه:) ]
در واپسین روزهای آبان آخرین سال هشتمین دهه قرن چهاردهم خورشیدی، دختری با چهرهای عادی به نام نورا چشم به جهان گشود. وی در خانوادهای مذهبی رشد کرد و مراحل سخت زندگی را یک به یک پشت سر گذاشت. از ششماهگی تا شش سالگی در کودکستان، شانس خود را برای افزایش روابط عمومیش با همسنوسالهایش محک زد.
نورا در همان سالی که به نظاره سومین بهار زندگیش نشسته بود، تنی به آب زد و خود را برای شناگر شدن آماده ساخت. در اوان چهارسالگی جرئتی از برای قدم نهادن به وسط قسمت کمعمق استخر، در خود یافت و با این قدم کوچک مسیر دنیای شناگری خود را تغییر داد و درهای بسته آن را به روی خود باز نمود.
همه اینها در حالی بود که وی در این اعتقاد بود که «جوجه» تلفظ اشتباهی برای فرزند مرغ و خروس است و بهتر است به آنها بگوییم «زوزه» و همچنین وی معتقد بود «ماژیک» کلمهای بسیار امروزی است، به همین دلیل و برای حفظ سنتها به «ماجیک» روی آورد.
با ورود به مدرسه ابتدایی، وی متوجه شد که نمیتواند «یکجا بند شود» و همیشه باید در حال دویدن و به دست آوردن باشد، چیزی که درس و کتاب مدرسه، برای آن ساخته نشده بود! لازم به ذکر است، با تمام نفرت وی از تمامی ناظمها و مسئولین مدرسه در تمام ادوار و قرون، یک پای ثابت وی همواره در دفتر مدرسه بود.
در ابتدای دوران دبستان تا انتهای دوران راهنمایی، وی با تمام بیاستعدادیش در مبحث حافظه موفق به حفظ بخشی از قرآن و تعداد بسیار مدیدی شعر و تکبیت شد. با وجود دوستهای زیادی که داشت و بازیهای بینهایت زنگهای تفریح از همان سالهای اولیه، رفیق دوستداشتنیش کتابخانه و کتابهایش بود و متاسفانه از همان اوان کودکی، با وجود تغییرات بسیار زیاد سلیقهاش در طول سالها و روی آوردن به طیف گستردهای از کتابها، همواره بحثهای زیادی با خانوادهش داشت بر سر این مهم که «اینها چیه تو میخونی همه وقتت رو گرفتن؟»
وی برای نخستینبار در هشتسالگی، توانست توپ نارنجی 500گرمی را به صورت اصولی به سمت حلقه پرتاب کرده و شادی پس از گل را بچشد. گریهها کرد تا در تیمها و بین بزرگترها پذیرفته شود، نهایتا کارساز واقع شد و وی عمر بکاست و از تلاشش نکاست!
با توجه به اعتقاد والدینش مبنی بر لزوم چندبعدی بودن فرزندان، هرسال پی هنرهای متفاوتی را میگرفت و هرکدام را نیمه رها میکرد که نهایتا دو سه تا از آنها را برای خانه آخرت خود ذخیره نمود.
وی سالهای تحصیلش در مدرسه را مانند تمام انسانها، خیلی عادی گذراند؛ تنها با کمی ساختارپذیری کمتر. و پس از آن مانند تیپیکال انسانهای عادی، به دانشگاه پا گذاشت؛ تنها با کمی انگیزه بیشتر و در رشتهای عجیبتر. و در حال حاضر مانند تمامی انسانهای عادی تمام ادوار کره زمین، مشغول کنار آمدن با شرایط زندگی خویش و همسو نموندن آن با محیط اطراف خود است. در سال اخیر زندگی وی، اتفاقهایی در اطرافش افتاده که عادیترینشان، عجیبتر از اتفاقهای تا به حال زندگیش است؛ وی همچنان در تلاش برای بهتر شدن است.
روز بیستم: برنامهات برای فردا چیست؟
از برنامههایت بنویس، حتی اگر فکر میکنی روز خستهکنندهای خواهد بود. حتی اگر برنامههای کوچکی مانند تماس با دوستی یا پختوپز برای خانواده باشد. چه کاری است که برای مدتها آن را عقب میاندازی ولی فردا به راحتی میتوانی انجامش دهی؟
آممم نمیدونم چی باید بنویسم، درباره فردا فقط همین رو میدونم که باید برم دوش بگیرم، بعد اگر بشه برم باشگاه و بعد دوباره برم دوش بگیرم! والا اگر اطلاعاتم از فردام چیزی بیشتر از همینها باشه:) که تازه همین هم احتمالیه. ممکنه باشگاه رو نرم و قاعدتا دوش دوم هم از برنامه خارج میشه:)
البته میدونی شاید فصل ١١ کمپبل رو بالاخره تا آخر بخونمش و یککم هم فرانسویم رو پیش ببرم. یک چیز دیگه که دوست دارم اینه که برم توی یوتیوب سرچ کنم Basic Watercolor Painting. آخه امروز یک اتفاق عجیبی افتاد. کاملا داشتم از عصبانیت و خشم درونی، میجوشیدم و خب تمام کارهام رو بیخیال شدم و فقط به دیوار با حرص نگاه کردم و وسایلم رو کوبیدم به هم. از سر بیحوصلگی رفتم توی پینترست و یک فیلم بود از نقاشی آکریلیک. خیلی قشنگ و ساده بود انگار. بعد هم همینطور توی مطالب مرتبطش پیش رفتم و هی فیلم نقاشی نگاه کردم و یکهو به خودم اومدم دیدم چهقدر آرومم و حالم خوبه. فکر نمیکردم نقاشی برام خوب باشه، من قبلا با مدادرنگی طراحیهای خوبی داشتم ولی اگر بخوام منصف باشم با خشم عجیبی طراحی و نقاشی رو گذاشتم کنار بالکل و نمیدونم، به نظر میرسه قلممو و رنگ آرومم میکنه! حالا ٢٠ساعت کار کردنش که ضرری نداره، مخصوصا که برای نقاشی پنجرهم، تمام مایحتاجش رو خریدم:))
روز نوزدهم: از نکتهای بنویس که در آخرین کتاب یا مجلهای که خواندی، یادگرفتهای.
گاهی نکتههای غیرمنتظره از کتاب یا مجلهای یاد میگیریم. حتما لازم نیست که درس زندگی باشد و مسیر زندگیمان را تغییر دهد. نکتهای کوچک. نکتهای که در روزمره به کار میآید. دیدگاهت به موضوعی را تغییر داده یا باعث تأمل در موضوعی شده است.
صحرا سرزمین ماست؛ اما اینچهبرون، خانه ماست. کسی که نتواند خانه خودش را نگه دارد، هرگز نمیتواند سرزمینش را حفظ کند. چیزی که تو از آن فرار میکنی، اینجا نیست پالاز، توی گاری توست، توی وجود توست، توی قلب تو... و آن، ترس است پالاز، ترس، ترس؛ چیزی که به هرکجای دنیا فرار کنی با توست، و این است که تو را از دیگران، متنفر میکند...
آتش بدون دود، کتاب سوم؛ اتحاد بزرگ، نادر ابراهیمی
میدونی؟ کاملا انگار نادر اومد، شونههای من رو گرفت، محکم تکونم داد و با فریاد بهم گفت «فرقی نداره پالاز اوجا باشی یا نورا اوچی، میفهمی یا نه؟ میفهمی یا نه؟» با چنان خشونتی که تمام راههای فرار پشت سرم فرو بریزه و تمام نفرتهای توی قلبم تبدیل به عذابوجدان بشه!
روز هجدهم: فیلم محبوبت کدام است؟
از چه ویژگی آن بسیار لذت میبری؟ آیا بازیِ خاصی توجهت را جلب کرده یا کارگردان آن کار حرفهای ساخته است؟ فرد/گروه خاصی که دوست داری با آنها فیلم ببینی، کیست؟
خیلی فکر کردم و خیلی خیلی سخت بود. میخواستم بگم فیلم «The science of sleep» الان فیلم محبوبمه، چون آخرین فیلمیه که دیدم.
میدونی اگه واقعا ازم میپرسیدی احتمالا میگفتم «amélie» واقعا عشق اول و آخرمه. آه دلم براش تنگ شد، باید امروز ببینمش:)) یا حتی الان فکر کردم دوست دارم «در دنیای تو ساعت چند است؟» رو هم جزو محبوبهام اسم ببرم و نمیدونم واقعا چهجوری میخوام برات توضیح بدم که این دوتا فیلم چهجوری بخش عظیمی از قلبم رو تسخیر کردن. و نمیدونم دوست ندارم دربارهشون توضیح بدم، چرا خودت نمیبینیشون تا متوجهم بشی؟ :)) [وی به ندرت میتوانست محبوبترینهایش را با کسی قسمت کند!]
روز هفدهم: قدردان چه هستی؟
هرچه که به ذهنت میرسد. چه جدی و چه شوخی. از دوست و خانواده و اطرافیانت یا از کولری بنویس که قدردانش هستی.
دوست دارم بنویسم که قدردان ترافیک تهرانم که دیروز باعث شد زمان نسبتا طولانیای رو با دوستی بگذرونم که از روز اول صرفا چون دوستهامون با هم دوست بودن، با هم دوست بودیم و معمولا حرفی نداشتیم که دوتایی با هم بزنیم. دیروز در حالی که میتونستم به بهونه توجه به رانندگی، توی چشمهاش نگاه نکنم، بهش اعتماد کردم و خیلی خیلی راضیام از چیزی که بینمون شکل گرفت؛ کوتاه اما عمیق با کمی حفظ فاصله! :)
روز شانزدهم: آخرین فیلمی که تماشا کردی، چه بود؟
آیا آن را پیشنهاد میکنی؟ چرا آره و چرا نه؟ با چه کسی و کجا فیلم را دیدی؟ آیا خاطرهای از قبل یا بعد فیلم، به یاد داری؟
خب امروز فیلم midnight in paris رو دیدم، چون به شدت دنبال فیلم پاریسی خوب مثل این فیلم میگشتم و دردا و دریغا! خب در واقع این مدت به هارد دسترسی نداشتم و نمیتونستم این فیلم و Amélie رو ببینم، به جاش رفتم کلی سرچ کردم و با وسواس دوتا فیلمی که به نظر معرکه و به اندازه کافی فرانسوی میاومدن رو پیدا کردم و باز هم دردا و دریغا واقعا! حالا باز لینک تورنت یکیشون از غیب رسید و من تونستم فیلمThe Science of sleep 2006 رو دانلود کنم. دیروز اومدم ببینمش و خیلی خیلی دوست داشتم یادداشتم درباره اون فیلم باشه. میدونی توی بیست دقیقه اول فیلم که دیدم با این که بیکیفیت بود، اما حجم قابل تاملی از رویا و تخیل رو توی خودش داشت. من رو خیلی یاد موزیکویدئوی little talk از Of Monsters And Men انداخت، من واقعا در عجبم که این گروه چرا اینقدر فوقالعادهن. به هرحال خیلی دوست داشتم درباره اون پختهای بامزه رویا صحبت کنم، درباره کنار نیومدن اون آقائه که توی بیست دقیقه نشد اسمش رو یاد بگیرم ولی مکزیکی بود و ببین واقعا عجیب بود. توی شمال هوا دم داره همیشه و سنگینه، واقعا یک احساس گیجی پایهای همیشه باهات هست و مامانم به من سپرد که حواسم به پلو باشه و بپزمش. آممم خب بخار پلو میخورد توی صورتم و توی تخیلات فیلم غرق بودم و حتی اونجایی بودم که داشت توی دیگ خوابش، رویا میپخت و طرز تهیهش رو یاد میداد؛ میدونی یک لحظه به قابلمه پلو نگاه کردم و دوست داشتم ازش بخار رنگی بلند شه و فضا به صورت دایرهای تغییر کنه و رویاها شروع شه:)) بعد که دیدم طول میکشه تا آب پلو تموم شه، رفتم توی اتاق و به فیلم دیدنم ادامه دادم. خب اینقدر گنگ بودم که بوی سوختگی رو متوجه نشم قاعدتا و بعد از اون یک مادر خشمگین، باعث شد من نتونم به رویاپردازی همراه اون آقائه که خوب بلد نیست فرانسوی حرف بزنه ادامه بدم. ببین راستش واقعا نمیدونم قراره پشیمون بشم از این که توی وبلاگ اسم این فیلم رو آوردم یا نه و تهش چی ممکنه بشه. ولی خب فکرش رو بکن؛ فقط بیست دقیقه اول این فیلم، تلفیق فضای رئال و سورئالش و فضاسازیهای ذهنیش من رو به این همه صحبت واداشته درحالی که کیلومترها حرف درباره «نیمهشب در پاریس» هم دارم.
ببین من «نیمهشب در پاریس» رو فکر کنم برای سومینبار امروز دیدم چون دلم برای تمام جزئیاتش، سفرهاش و عجایبش تنگ شده بود، برای اون پیامش که میگه «زندگی همین حالاست!» میدونی واقعا عجیبه. درباره یک مردیه که زیادی عاشق قرن بیستم و پاریسه، پر از هنرمند، پر از نویسندههای موفق، پر از شاعرها. و خب یکهو شبها وارد یک دنیای جدید از پاریس قرن بیستم میشه. همه اون کافهها، خونههای باشکوه و چراغهای خیابونها. آه سلام بر پاریس قرن بیستم. حتی سلام بر ایران قرن هفتم یا هشتم. سلام بر قرنهای پیشین. سلام بر فراریهای از زندگی حال.
اولینبار نگار به من گفت که خوبه که این فیلم رو ببینم. میدونی توی فلش طهورا ازش گرفتم، همون فلشی که بعدا گمش کردم و همون بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم، فلش رو زدم به تلویزیون و تا وقتی همه برسن، فیلم رو دیدم. بعدا با نگار حرف زدم، از پیامش، از آدمهاش، از رنگهاش و روشناییش آممم و باز هم دردا و دریغا! نگار عاشق جلوههای سینمایی و «باحال» بودن فیلم شده بود. من پرپر میزدم که نگار، این زیباترین نسخه پاریسه که من توی عمرم دیدم و اون میگفت آره قشنگه، ولی خب فیلمه دیگه!
اما ایندفعه کل داستان توی دستم بود، ماجرای هیجانانگیزی برام نمونده بود و تقریبا کلی از صحنههاش رو، محتواشون رو و مکانشون رو حفظ بودم. سعی کردم به جزئیات توجه کنم، سعی کردم اسمها رو به خاطر بسپرم، سعی کردم به چراغها چشم بدوزم، به چهرهها، به نقاشیها، حتی به آب و هوا، سعی کردم پاریس رو بشناسم، سعی کردم فیلم رو واقعا موبهمو ببینم. و میدونی عزیزم میخوام بهت بگم من! حتی من! منی که یک فیلم سینمایی رو توی حداقل سه روز میبینم، هرسهبار این فیلم رو توی کمتر از 2ساعت تموم کردم؛ حتی بار سومی که تقریبا چیزهاش رو از حفظ بودم.
و نمیدونم، یک هفته گردش توی فرانسه داره بهم پوزخند میزنه و میگه عشق واقعیه و شاید من هیچوقت درکش نکنم. به هرحال نمیدونم، عشق همون چیزیه که باعث میشه حتی از مرگ هم نترسی؟
روز پانزدهم: از گفتاورد، ایده یا داستانی بنویس که امروز توجهت را جلب کرد.
چه تاثیری داشت؟ چه انگیزه ای درونت ایجاد کرد؟ چرا به آن جذب شدی؟ ساده بنویس و آن را با دوستی به اشتراک بگذار.
از اول فکر میکردم با رسیدن به این سوال احتمالا یکی از ایمیلهای real depression project رو مینویسم، از چندروز پیش هم فکر میکردم یک قسمت از آتش بدون دود رو میذارم احتمالا. اما محمدمهدی داره یک کتاب درباره محاکمه گالیله میخونه و من چهقدر به این بشر حسودیم میشه که اینقدر روون و راحت کتابهای تاریخ علمی رو میتونه بخونه! مثلا یکبار حدود یک سال پیش به من پیشنهاد کرد که کتاب فیزیکدانان بزرگ از گالیله تا هاوکینگ رو بخونم و آه من با این که خیلی خیلی هیجانزده شدم از همه جزئیات اون کتاب، باز هم نتونستم از نیوتن به بعدش رو ادامه بدم؛ ببین واقعا سعی کردم و نتونستم! حتی یکبار هم باهاش درباره قسمتهای واقعا جذابش حرف زدم (وقتی که سر کلاس تجزیه بودم و ته کلاس نشسته بودم!) ولی خب نشد. میدونی؟ من حتی نتونستم جزء از کل رو که اینقددددر عاشقش بودم هم تموم کنم! خب بگذریم. توی کتابخونهمون امروز یک قسمت از کتاب رو گذاشته بود که من خیلی دوستش داشتم. نوشته بود:
شاگرد مدرسهها خیال میکردند که بیحرکت توی این گنبد بلوری جا خوش کردهاند. ولی، آندرهآ، امروز ما داریم از این قفس بلوری بیرون میآییم، آن هم به سرعت. آن دورهها گذشت و حالا عصر تازهای شروع میشود. از یک قرن پیش مثل اینکه انسان انتظار چیزی را میکشیده.
شهرها تنگ است، دایره افکار هم تنگ. خرافات و طاعون. ولی اگر تا به حال وضع این بوده، دلیلی نیست که همینطور هم بماند. چون همهچیز در حرکت است، جانم.
زندگی گالیله، برتولت برشت
نمیدونم، فکر نمیکنم نیاز باشه دربارهش بنویسم، خودش به اندازه کافی گویا هست. فقط جانم حواست باشه، همه چیز در حرکت است!
روز چهاردهم: همین حالا عکسی بگیر و درباره آن بنویس.
بیرون برو و ار اولین چیزی که میبینی، عکسی بگیر. اگر دیرتر برنامهای داری، یادت باشد تا عکسی بگیری.
نور خیرهکننده نارنجی، کرم کل اتاق رو پر کرده. حتی اگر توی حیاط هم باشی ناخودآگاه جذب نور میشی، چشمهات رو خیره میکنه و مجبورت میکنه تا به سمتش حرکت کنی. شبیه وقتهاییه که توی فیلمها آدمهای خوب میرن از دنیا، همهجا پر از نورهای آرامشبخش و خیرهکننده، انگار که فرشتهها دارن توی اتاق سربهسر هم میذارن و بلندبلند میخندن. در تا نیمه بازه، از بین دیوار و شیشههای نارنجیرنگ روی در پرواز نور رو میبینی. نگاهت میافته به پیرمرد که راحت و آسوده و فارغ از دنیا دراز کشیده. فارغِ فارغ هم که نه؛ هنوز اکسیژن دنیا رو آدم حساب میکنه! پیرمرد بیشتر خودش رو لای پتو میپیچه، باریکههای نور میافته روی لحاف سفیدش و رنگش رو روشنتر از اون که هست میکنه. دوربین برای ثبت این صحنه کافی نیست؛ چیزی با ترکیب شیشههای رنگی، سقف چوبی، فرش ایرانی، پنجره پرنور و پرده نازک به علاوه یک پیرمرد در لحاف پیچیده شده و تعدادی فرشته خندان در حال بازی کردن! نور خیرهکننده نارنجی، کرم چشمت رو میزنه و پشتت رو میکنی و فاصله میگیری. عکسش رو هم میسپری به خود فرشتهها، عادت ندارن بهشون بگی لبخند بزنید تا ازتون عکس بگیرم!!
روز سیزدهم: در حال حاضر روی چه پروژهای کار میکنی؟
برای چه کسی است؟ چرا این کار را انجام میدهی؟ قدم بعدی چیست؟
دقیقا الان در حال تمرکز روی پروژه خوب شدن و ریلکس کردن و فرار کردنم. از ماجراها و داستانها دور شدم و خودم رو وارد داستانهای جدیدتری کردم. دارم سعی میکنم خوب باشم، کمکم فوبیای فیلم دیدنم رو بذارم کنار، کتابهام رو بخونم و سخت نگیرم. میدونی زندگی با دوتا آدم مسن واقعا سخته و من دارم یاد میگیرم که هیچچیز رو سخت نگیرم، این واقعا خوبه خب:)) حس میکنم دارم خودم رو برای بیست سالگی آماده میکنم، باید خیلی چیزهای جدید یاد بگیرم. دوست دارم هر روز توی اسپاتیفایم آهنگهای یک کشور جدید رو امتحان کنم و بشناسمشون؛ چون تازه قسمت Browse اسپاتیفای رو کشف کردم و شگفتآورترین قسمت این نرمافزاره؛ البته فکر کنم تا آخر عمرم قرار نیست کار کردن با اپلیکشن گوشیش رو یاد بگیرم، نمیدونم! به هرحال یک کم میترسونتم این که اگر یک روز توی بیآرتی بیحوصله نبودم و همینجوری آهنگهای توی گوشیم رو شافل نمیکردم و از قضا گوشیم هم یک آهنگ عربی فوقالعاده رو که من اصلا روحم هم از وجود داشتنش توی گوشیم خبر نداشت، پلی نمیکرد، من هرگز متوجه نمیشدم که چهقدر شیفته عربها و آهنگهاشونم! آه باید این رو یک پست کنم؛ آمادگی برای بیست سالگی! پس دیگه نمینویسم اینجا دربارهش ولی خب در حال حاضر دارم روی پروژه آمادگی برای ورود به دهه سوم زندگیم کار میکنم و خیلی خیلی مهمه به هرحال :))
روز دوازدهم: از یک نقطه هیجانانگیز و یک نقطه خستهکننده روزت بنویس.
از چیزی که بسیار لذتبخش، خاص یا جالب و چیزی که سخت و ناراحتکننده بود.
این روزها حالم بهتره. سطح ارتباطم رو با آدمها خودم تعیین میکنم و دیگه این چیزها خستهم نمیکنن. فکر میکنم میتونم هروقت بخوام یک چیز رو متوقف کنم و هروقت هم نخوام میتونم براش بدوئم. از این احساس قدرت خوشم میاد، از این که زمانم یک کم دست خودمه، انرژیم رو میدونم دارم کجا مصرف میکنم و کلا حالم خوبه. تازه هوا هم خوبه، بهتر از تهرانه به هرحال، اگر از شرجی بودنش بگذریم، گرماش برای من دوستداشتنیه. این باعث شده روزهام یک رنگ صورتی کمرنگ آرامشبخشی داشته باشن و این خوبه دیگه. بعد از اینهمه مدت ناکارآمدی و حال ناخوش از دور میتونم برای مشکلات گریه کنم و این قشنگه. الان دیگه میدونم آدمها رو چهقدر دوست دارم و چهقدر میخوام براشون وقت و احساس بذارم. میتونم متوجه بشم که وقتی همش در حال سایش روانیام وقت خوبی نیست که اندازه نفرتم رو به دنیا اندازه بگیرم، البته فکر نکنم این حالت ریلکس هم وقت خوبی باشه. حالا البته حداقل میدونم اونقدری که فکر میکردم و داشتم دیوونه میشدم ازتون متنفر نیستم و حتی دوستتون دارم، زیاد و به فکرتونم! فقط کافیه وقت داشته باشم که به قشنگیها نگاه کنم و مشکلات چشمهام رو کور نکنن و هی پشت سر هم بهم خنجر نزنن!
خب اگر بخوام درباره هیجان امروز به طور خاص حرف بزنم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم. مثلا این که شب داشتم با دوستم حرف میزدم و حرفهایی بود که خیلی وقت بود میخواستم باهاش مطرح کنم. کلا دارم جواب آدمها رو با حوصله بیشتری میدم، با این که خیلی ازم وقت میگیره و کل دیروز رو تقریبا در حال جواب دادن پیامهای موندهم بودم ولی خب خوبه. روابطم داره دوباره جون میگیره و عمیق میشه. امروز میخوام برای یکی دیگه از دوستهام درباره افسردگیم حرف بزنم تا درکم کنه و کمتر ازم فاصله بگیره، امیدوارم این هم تبدیل بشه به یک هیجان و نه شکست؛ چون دیروز برای یکی از دوستهام که تقریبا فکر میکردم همهچیز بینمون تموم شده، حسهام رو توضیح دادم و انگار همهچیز از اول ساخته شد؛ مثل این فیلمها که عقبعقب برمیگردن و یک ساختمون ریخته شده کمکم کامل میشه و مثل اولش میشه. حالا اول اولش هم نه، اما صرفا یک کم انرژی دیگه نیاز داره و چندتا آجر روی هم چیدن! امروز صبح که از خواب بیدار شدم، بستهم رو هزارباره دیدم و از اول هیجانزده شدم؛ اصلا از دیشب گذاشتمش کنار تخت که صبح ببینمش و انرژی بگیرم:) تمام جزئیاتش رو از اول نگاه کردم، بوی شیرین وانیل و تند اکالیپتوس دیوانهم کرده بود و دلتنگت بودم. فکر کردم همین هیجان هم برای کل روز یا حتی کل هفتهم کافیه:))
ولی خب مهمترین هیجان امروز شاید این باشه که داشتم املت درست میکردم برای خودم و پدربزرگم و آه شما باید بدونین من حتی اگر از پس تهچین هم بربیام همچنان توی املت میلنگم، بدجور هم میلنگم! احساس کردم که تخممرغهاش دارن نمیپزن و به روغن بیشتری نیازه! خلاصه که روغن رو جداگونه گذاشتم توی یک ظرف تا داغ بشه و بریزمش توی تابه حاوی املت! و چشمتون روز بد نبینه، شبیه غذاهای چینی، داخل ظرف روغن آتیییییش گرفت؛ من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید! تا سقف بود آتیشش:)) من هم گاز رو خاموش کردم و فقط از نگاه کردنش لذت بردم، خیلی هم جلوی خودم رو گرفتم که فوت نکنم برای خاموش شدنش؛ چون کاملا به صورت غریزی آدم در اینجور مواقع فوت میکنه ولی خب از نظر علمی میدونستم که باعث شعلهورتر شدنش میشم :-"
نقطه کسلکننده این که تمام بحثهام با پدربزرگم، نهایتا به این میرسه که من هیچی نمیخورم و لاغرم! و راستش من همهچیز میخورم، زیاد هم میخورم. فقط قضیه اینه که توی یک وعده کشش بیشتر از یک مقدار خوردن رو ندارم! و همش هم من رو با پسرداییم مقایسه میکنه که هیکلش یک چیزی حدودا دوبرابر منه!! در واقع من هم نمیتونم خیلی باهاش بحث کنم و بگم که نه من واقعا توی حیطه آدمهای لاغر دستهبندی نمیشم و به طرز فوقالعادهای متناسبم اگر تو تمام تلاشت رو نکنی که برای من اضافه وزن به ارمغان بیاری!!! و بعد امروز سر ناهار واقعا گریهم گرفت و گفتم که به خدا دیگه نمیتونم بخورم. من تندتر از شما میخورم، شما کمتر میخورین ولی سرعتتون هم خیلی پایینه، برای همین طول میکشه! و بعد باز هم بهم گفت که تو جوونی و باید خیییلی بخوری!! چرا آخه؟ من واقعا دیگه از هرچی غذاست متنفر شدم توی این چندوقت! تازه تایم غذا خوردنشون هم که اصلا مناسب نیست. یعنی فکر کن، منی که خونه خودمون ساعت 7 یا 8 صبح یک لقمه صبحانه میخوردم و ناهار میرفت برای ساعت 4، اون هم در حد 10-12 قاشق، اینجا باید تا ساعت 10 منتظر بمونم تا پدربزرگم از خواب بیدار شه و به اندازه یک نصفه نون کامل صبحانه بخورم و بعد هم حدود ساعت 2 که هنوز هیچجوره حتی گشنهم هم نشده، یک چیزی حدودا دو یا سه برابر اندازه همیشگیم غذا بخورم. و نهایتا هم بحثش رو بشنوم که تو میخوای لاغر شی؟ دیگه لاغرتر از این؟ و من باید به تمام مقدساتشون قسم بخورم که نه واقعا بحثم رژیم نیست، معدهم کشش نداره به خدا!!
چهقدر هم نوشتم امروز! :|
روز یازدهم: از 10 چیزی بنویس که باعث خوشحالی دیگری میشود.
در ادامه چالش دیروز، از 10 چیزی بنویس که دلیل خوشحالی دیگران میشود. میتوان 10 کار مختلف برای 1نفر یا 10 کار مشخص برای 10 نفر مختلف باشد.
تصمیم دارم برای بلاگرها و خوشحالیهایی که از توی وبلاگهاشون یاد گرفتم بنویسم.
- تربچه با ذرت مکزیکی خوشحال میشه. احتمالا عیدش اون روزیه که یک ماشین رو پر از هلههوله و فستفود و اینها کنن و سوییچش رو بدن بهش.
- مائده به زیست عشق میورزه، احتمالا یک وقت فراغ وسط یک جنگل سرسبز با یک میز خلوت تا حدودی مینیمال و با چندتا کتاب مرجع زیستشناسی میتونه قلبش رو پر از شادی کنه.
- نسرین یک معلمه که با شغلش خوش میگذرونه، پس یک کلاس پر از بچههایی که سعی کنه بفهمدشون برای خوشحالیش کافیه.
- فرشته رو یک هوای بارونی خنک با کمی سرخوشی سرحال میاره.
- گلاویژ خودش رو بین داستانها گم کرده و تا پیداش نکنه، دست بردار نیست. احتمالا حتی فکر این که یک روز جلوی یک کتابفروشی قدیمی و گرم و شلوغ بایسته و اسم خودش رو پای یک کتاب ببینه که داره دست به دست میشه و قراره خونده بشه، کیفورش میکنه.
- فاطمه با آشناییها، دوستیهای ساده و صمیمی و حرف زدنها خوشحال میشه، همینقدر دوستداشتنی و زیبا.
- ارکیده که گفتن نداره البته، ولی دیدن قد کشیدن و بزرگ شدن پسر کوچولوش براش بزرگترین خوشحالیه، البته یک رشحاتی از فیلم دیدن هم توی روزهاش جاری باشه ترجیحا.
- محمدعلی باید محبت کنه و عشق بورزه وگرنه زنده نیست. شاید همین هم خوشحالش کنه، دقیقا نمیدونم.
- زهرا شیفته جزئیاته. دوستی با کسی که بتونه باهاش حتی از جزئیات یک روز معمولی هم حرف بزنه، براش لذتبخشه.
- برای چارلی هم میتونم مجموعهای از اکثر چیزهایی که برای بقیه گفتم بنویسم، ولی فکر کنم بیشتر از همه عمیق شدنها خوشحالش میکنه. اگر یک روز بتونه همونجوری که دوست داره فیزیک کوانتوم بخونه و بعد هم فیلمی ببینه که به هیجان بیارتش و تمام وجوهش رو پیدا کنه و توی متن آهنگهاش که داره بهشون گوش میده، غرق بشه و درباره همه اینها با یک فرد نزدیک صحبت کنه، روز خوبیه براش.
روز دهم: از 10 چیزی که باعث خوشحالیات میشود، فهرستی بنویس.
به مناسبت رسیدن به روز دهم، از 10 چیزی بنویس که دلیل خوشحالیات است. تا کنون یک سوم مسیر را طی کردهای. خب همین میتواند یکی از عنوانهای فهرست باشد.
شاید منظورش این باشه که چیزهایی رو بنویس که همین الان داری و از تو یک آدم خوشحال میسازن یا این که منظورش اینه که برای رسیدن به خوشحالی از چه مسیری باید بری و به چیها باید برسی؛ من دومی رو انتخاب میکنم، البته که یکسریهاش رو هم همین الان دارم و بعضیش رو نه!
- تنهایی برای خودم بگردم و جاهای جدیدی رو کشف کنم.
- یک جای گرم، مثلا کنار شعلههای آتش یا زیر پتو یک کتاب خوب رو یکنفس بخونم و چایی زغالی یا وانیلی هم کنارم داشته باشم.
- در حال عکس گرفتن از یک جای فوقالعاده باشم و حین عکس گرفتن بدونم که دارم عکسهای خوبی میگیرم.
- درس بخونم، علم رو کشف کنم و متوجهش بشم. برسم به لحظه گفتن «آها»
- بنویسم و خونده بشم. دوستهام و وبلاگنویسهای محبوبم بنویسن و بخونمشون.
- بتونم روزانه بدوئم یا ورزش کنم.
- با خانوادهام (مخصوصا خواهرم) فیلم ببینم، حرف بزنم و جدیجدی خوش بگذرونم، حتی اگر در حد خوردن یک شام ساده مثل املت باشه!
- با دوستهام وقت بگذرونم، فرقی نداره با هم از اون شربتهای دوتومنی سر انقلاب بخوریم یا توی لاکچریترین رستوران شهر منو رو بالاوپایین کنیم. بازی کنیم یا فقط کنار هم باشیم. شاید حتی بتونم یک «آخرین شب دنیا»ی باکیفیت رو با «تو» بگذرونم.
- عشق کمکم پیداش بشه لابهلای روزمرگیهام، رفاقتهام و زندگی عادیم؛ شاید همین الان هم باشه و فقط من حواسم به این حس نباشه، نمیدونم!
- یکجوری، یکوقتی، یکجایی متوجه بشم که خاصم، سبک خودم رو دارم و درخشانم!
فکر میکنم میتونم این لیست رو تا حداقل 100تا ادامه بدم!
روز نهم: درباره کتاب یا مجلهای بنویس که در حال خواندنش هستی.
تا جایی که میتوانی، جزئیات بنویس. آن را از کجا خریدهای یا هدیه گرفتهای؟ چه جملهای یا ایدهای از آن را دوست داری؟
دیروز یک کتاب رو به زور تموم کردم. برای همین نمیخواستم که دیروز درباره اون کتاب بنویسم، دوست داشتم یک کتاب جدید باشه. راستش با خوندن دوتا کتاب افتضاح پشت هم که واقعا براشون انرژی صرف کردم که تمومشون کنم احساس کردم که شاید دیگه شانس مبتدیان که با من همراه بوده تموم شده و من وارد صحراهای صعبالعبور و سخت انتخاب کتاب شدم و همانا که باید دنبال حدیث خویش که پیدا کردن کتابهای لذتبخش و خوبه بگردم، چون توی کتاب گفته «همیشه آغاز یک تلاش، با شانس مبتدیان همراه است و پایان آن با سختکوشی و مقاومت فاتحان» (مشخصه که کتاب قبلی نه قبلیش که خوندم کیمیاگر بوده دیگه؟ :دی) راستش الان یککم هم خوشحالم که از دوتا کتاب خوشم نیومده و حتی یکیشون هم خیلی مورد اقبال عمومی بوده، دارم کمکم فکر میکنم خب خداروشکر اونقدرها هم که درباره خودم فکر میکردم بینظر و سست نیستم، البته هنوز هم به نظرم کتابها راستترین حرفها رو میزنن حتی اگر به زور بخونیشون! بگذریم در واقع داشتم میگفتم که نمیخواستم درباره «کیمیاگر» یا «بنویس من زن عرب نیستم» بنویسم ولی کلی همین الان هم دربارهشون نوشتم!
هروقت که کتابهام تموم میشه، حتما به یک پوچی هرچند کوچکی باید برسم، به خاطر جدا شدن از فضای دوستداشتنی کتاب یا نفهمیدن فضای ذهنی نویسنده و مایوس شدن از خودم یا حتی به خاطر این که آه حالا که کتابم تموم شده کدوم کتاب رو باید شروع کنم؟ انتخاب واقعا برای من مهلکه! خلاصه که دیشب داشتم فکر میکردم یک کتابی میخوام که همه انرژیم رو نگیره دوباره، از طرفی محرم هم از دیشب شروع شد. این مثلث من و کتاب و محرم، یک قصه ازلی و ابدی داره. هرسال من با شروع محرم با خودم قرار میذارم که یک کتاب متناسب بخونم، یک سال کتاب آه بودم، یک سال نامیرا و یک سال هم پدر، عشق، پسر. البته این آخری رو خوندم هرطوری که شد اما کتابهای دیگه همینطور تا آخر ماه میموندن، من خسته، ناامید هیچی ازشون پیش نمیبردم و نمیتونستم بخونمشون و هیچ کتاب دیگهای هم نمیخوندم وقتی که اینها رو در دست خوانش داشتم.
خلاصه که امسال یکهو یاد «شمّاس شامی» افتادم. این کتاب هم پیشزمینه مخصوص خودش رو داره البته و خیلی وقته که دوست دارم بره توی لیست در حال خوندنهام و بعد هم وارد لیست خوندهشدههام بشه و چی بهتر از یک کتاب مناسبتی؟ وقتی که برای المپیاد میخوندم و روزهای زوج که این کتابخونه نزدیکه، دخترونه نبود، میرفتم کتابخونه مسجد جامع. یککم دورتر بود ولی خوب بود، توی خونه که نمیشه درس خوند؛ هنوز هم نمیشه البته! خواهرم بهم سپرده بود که از کتابخونه بپرس که این کتاب رو دارن یا نه؟ حتی اسم کتاب هم من رو یاد دالونهای تودرتوی صندلیهای اونجا میندازه، یاد آشپزخونهش که غذامون رو گرم میکردیم، یاد اون پیرمرده که دم در بود، یاد این که مخزنش خیلی مخوف بود و من هنوز بلد نبودم قفسهخونی رو؛ من خوندن قفسههای کتابخونه رو سال آخر دبیرستان یاد گرفتم فکر کنم، حتی یاد این که با مهسو روبهروی اونجا قرار میذاشتیم و درباره ریحانهها با من صحبت میکرد که کلا دوستشون نداره، یاد روز قبل از المپیاد که توی خیابون کنار کتابخونه داشتن آهنگ حمید هیراد رو میخوندن و من گریهم گرفتهبود که نمیتونم تمرکز کنم و اومدم توی وبلاگم پست گذاشتم! خلاصه که حتی این کتاب رو نداشتن توی اون کتابخونه اما به هرحال خاطرهش باهام موند. حالا هم من دارم از اشتراک بینهایت طاقچهم استفاده میکنم و میخونمش و اگر به من بگین کدوم نرمافزار رو روی گوشیت از همه بیشتر دوست داری بهتون میگم طاقچه :)
کتاب یک دید دیگه از ماجرای بعد از عاشورا و ورود اسرا به شامه. روضه نیست، داستانه! در واقع من الان نصف کتاب رو خوندم و هنوز نرسیدم به بخشی که مستقیم به حادثهای از عاشورا اشاره شده باشه. یک گزارشه از یولیوس نوکر جناب جالوت (از والیان منطقه شام) که به نماینده امپراتوری روم نوشته شده، توی یک کتاب قدیمی که پیدا شده اما خیلی خیلی نادره، از عبری به عربی و بعد به فارسی ترجمه شده؛ به اسم اتفاقات بینالنهرین. توی اون یولیوس که همهجا همراه سرورش (جالوت) بوده توضیح میده که جالوت مسیحی بوده و خیلی یکتاپرست، خیلی مومن، خیلی خوب؛ به هرحال مسیحیها به زور توی حکومت مسلمین جا دارن اما از قضا که بسیار هم رابطه دوستانه و نزدیکی با خلیفههای وقت دارن! یکهو جالوت گم میشه و همه حرفهای پشتسرش به این بسنده میشه که همدست شورشیان علیه خلیفه جوان (یزید بن معاویه) بوده. شورشیان آدمهای بدین احتمالا، چون خلیفه حکم سر رو داره برای تن! اما دِیر یککم مشکوک شده، جالوت در جریان خیلی چیزها قرار نمیگیره و نمیدونه چه اتفاقی داره میفته، این لشکرکشیها برای چیه؟ این شورشها به چه معنیه؟ به نظر نمیرسه جالوت همچنان بخواد بعد از همه این موارد با خلیفه جوان دوستیش رو ادامه بده! یولیوس در پی اثبات اینه که جالوت آدم بدی نبوده، علیه خلیفه شورش نکرده و جاسوس نبوده.
خدایا داستان کتاب معرکه ست، راستش خیلی هم منتظرم که برسه به بخشهای روضهمانندش، بفهمم جالوت کی بوده و چی دیده؟ فکر میکنم یکبار دیگه خدا نشونههایی رو جلوی راهم گذاشته تا به سمت حدیث خویش باز هم پیش برم و ناامید نشم از کتاب خوندن. این کتاب واقعا ناامیدم نکرد، امیدوارم نصفه دیگهش که اتفاقا قراره پربارتر از این که تا حالا بوده باشه، هم ناامیدم نکنه! راستی این که میدونم و میتونم حدس بزنم که جریان داستان قراره چهجوری پیش بره هیجانزدهم میکنه، حتی خب مگه آدم از رمان تاریخی انتظار سورپرایز کردن داره؟ ولی خب این کتاب داره شگفتزدهم میکنه، حرفهای جدید، صورتهای جدید و دیدهای جدید. یکجا دربارهش نوشته بود: «جذابیت تکرار حدیث نامکرر» و «جادوی زاویه دید» و همینه دقیقا:)
فکر کنم نوشته پشت جلد:
داستان اگر اجازه ندارد تاریخ را تحریف کند، اما این توان و ظرفیت را داراست که تاریخ را از زاویهای نو به روایت بنشیند، گویی که آن را دوباره میآفریند.
در شمّاس شامی، برههای از تاریخی مکرر، باز هم تکرار میشود و هنوز نامکرر است.
نام کتاب: شمّاس شامی
نویسنده: مجید قیصری
159 صفحه
نشر افق
روز هشتم: 5 ایده بنویس.
درباره هرچیزی که میخواهی. از طعم اختراعنشده بستنی تا جایی که آرزوی دیدنش را داری. از کتابهایی که نباید به فیلم تبدیل میشدند تا فیلمهایی که بهتر بود سریال تلویزیونی شوند.
- فکر کنم اولین ایدهم اینه که محض رضای خدا، این چه وضع سوال ایدهای نوشتنه؟ کاش سوال هیچ مثالی نداشت! من الان کل ذهنم بسته شده توی ترکیبی از طعم نارگیلی و اون پل روی رودخونه سن پاریس منتهی به ایفل و هریپاتر.س
- کتاب «زنی در جزیرهای گمنام» رو باید مصطفی مستور مینوشت! تمام. حرف هم نباشه روی حرف من.
- یک ابزار کتابخوان وجود داشته باشه که شب امتحان جزوهها و کتاب رو بهش بدی و برات بخونه، یک چیزی شبیه کتاب صوتی. (احتمالش خیلی زیاده که وجود داشته باشه البته) خب ولی این هم میشه که آدم وقتی داره خودش جزوه رو مینویسه بلندبلند از روش بخونه و ضبطش کنه برای آخر ترم.
- یک هوش مصنوعی برای انتخابهای مکرر ساخته بشه. مثلا بیاد طبق انتخابی که توی حدود یک ماه برای غذای سلف داشتی، هرهفته خودبهخود برات غذا رزرو کنه. یا مثلا همین پست، دیگه هردفعه من خط اولش رو بولد و زرد نکنم و خط دومش رو ریز و نارنجی؛ خب خودت بفهم دیگه!
- اگر میشد که توی اتو به جای آبجوش، عطر بریزیم، احتمالا لباسها هم خوشبوتر میشدن و هم عطرشون پایدارتر بود.
5/5. خب یکچیزی برای ضبط رایحهها و انتقالشون بسازید دیگه زودتر. مهندس شدین که چیکار کنین پس؟ :((
روز هفتم: در یک هفته اخیر بزرگترین چالش نوشتنت چه بوده است؟
یک هفته از شروع چالش 30 روزه نوشتن میگذرد. آیا نوشتن برایت راحتتر شده یا سختتر؟ تا اینجای کار، چه چیزی یاد گرفتهای؟
در واقع شاعر اینجا میفرماید: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ مسلما سوال روز ششم که حتی از قبل شروع چالش هم براش استرس داشتم و بعد هم از روز چهارم منتقلش کردم به آخرین لحظات روز ششم!
اما بهطور کلی حالا فکر میکنم بیانم کمی راحتتر شده، از این که توی همین هفته پستهای بیشتری نوشتم مشخص نیست؟ سوالهای واقعا چالشیای رو توی این هفته جواب دادم و براشون کلمه پیدا کردم و متوجه شدم اونقدر هم که فکر میکردم پیچیده نیست! فقط کافیه وارد فرایند فکر کردن بهش بشم، خیلی هم اجازه پیش رفتن نداشته باشم البته، مثلا نهایتا نیمساعت قبل از نوشتنم بهش فکر کنم و بعد دیگه بشینم پشت کیبورد. اینطوری فکرهام قابل کنترلن و از قبل، از فکر کردن بهشون استرس نمیگیرم! حالا دارم فکر میکنم گاهی اوقات که نمیتونم سیاهی و غمگینیم رو شرح بدم و فکر میکنم قدرت کلماتش از قدرت من بیشتره، شاید فقط باید وارد پروسه کلمه ساختن براش بشم تا بفهمم که اونقدر هم سخت نبوده و نیست!
این هفته فکر کردم دوست دارم داستان بنویسم، نه که بخوام یک نویسنده باشم! صرفا میخوام داستانهایی برای تعریف کردن داشته باشم، نه از روزمره، از دنیای تخیل! از فکر این که نویسنده باشم و فقط خودم این رو بدونم، سرمست میشم. از لحن و جملهسازیم هم خوشم نمیاد، از وقتی کتاب سالمرگی رو خوندم دوست دارم شبیه اصغر الهی بنویسم، جملههای فوق کوتاه و توصیفات درست و حسابشده. دوست دارم حتی یک تمرینی هم برای خودم راه بندازم شبیه پانتومیم، بدون این که اسم یک مفهوم رو بگم توصیفش کنم، دربارهش بنویسم و شما بیاین بگین منظورم دقیقا چه کلمهای بوده؟ میخوام ببینم واقعا از پس توصیف کردن برمیام که مثل شبیه اصغر الهی به جای این که بنویسم «غروب بود.» بنویسم:
خورشید در جام شیشه پنجره سری خونین بود، گردارد بریده، در طبقی گذاشته، با دو چشم خونریز، با رشتههای لخم گوشت و پوست گردن. انگاری جلای دو انگشت تپانده بود توی سوراخهای دماغ زنی و با ضربتی ناگهان سرش را بریده بود. شلال موهای خونینش به زمین میریخت.
این هم بالاخره یک چالش سخته که دوست دارم انجامش بدم و الان که نوشتمش بیشتر شوق انجامش رو دارم، فکر میکنم قرار نیست از اول توش موفق باشم ولی دوست دارم اینقدر پیش برم باهاش که بالاخره بتونم چیزهای مختلف رو توصیف کنم.
و راستش من گفتم که نوشتن رو همیشه دوست داشتم، اما حالا بعد از یک هفته متوجه شدم که خیلی بیشتر دوستش دارم و چیزی که واقعا میخوام اینه که یککم حرفهایتر باشم توش؛ فکر نکنم از اینجا به بعد راه مهربونانهای در انتظارم باشه البته!
روز ششم: در 10سال آینده خودت را چهطور میبینی؟
امروز، نگاهی به آینده میاندازیم. امیدواری در آن آینده چهکارهایی را انجام دادهای و به چه دستآوردی رسیدهای؟ سعی کن 5قدم برای رسیدن به آن تصویر را مشخص کنی.
محض رضای خدا قراره ده سال دیگه، بتونم حداقل به آینده فکر کنم! آیندهای که به احتمال زیاد وجود نداره.
روز پنجم: اگر میتوانستی با نوجوانی خودت ارتباط داشته باشی، به او چه میگفتی؟
او را به چه چیز تشویق میکنی و از چه بر حذر میداری؟ آبا او به آن که امروز هستی، افتخار میکند؟ از این ارتباط چه نکتهای میتواند مشوق امروزت شود؟
زیبای کوچکم، سلام :)
سهراب برای تو سروده:
«خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
...
دچار باید بود. »
تو اینها رو متوجه میشی و حتما میدونی که چهقدر من بهت افتخار میکنم، به خاطر این که به احساساتت توجه کردی و روحت رو قوی بار آوردی.
چیزی پیدا نمیکنم که بخوام بهت بگم تا بهتر بشی چون به نظرم بهترین ورژن خودتی الان، ولی محض رضای خدا اگر میتونی دست از یکسری حماقتها بردار که من الان کلا نخوام فراموش کنم اون دوران رو به خاطر کارهای احمقانهت :دی
راستی کتاب بخون، کتابهای خوب و زیاد. میدونم داری میخونی همین الانش هم، ولی کتابهای بیشتر و مهمتری بخون، بعدا وقتت کمتره و احتمالا حسرت میخوری که چرا شاهکارهای ادبیات رو هنوز نخوندی! تو هم که به صورت پیشفرض درس نمیخونی و اصلا بزن قدش :دی. ولی به جاش یک مهارت غیرهنری، غیرورزشی هم پیگیری کن. یک چیزی که بعدا واقعا به دردت بخوره. (هی میخوام نامحسوس بگم برنامهنویسی، هی متوجه نمیشی:دی) از جزئیات هم سرسری عبور نکن. مراقب خودت هم باش:)
روز چهارم: در حال حاضر غذای محبوبت چیست و آن را چهطور درست میکنی؟
بعد از چند روز نوشتن درباره موضوعات مهم و بزرگ، امروز را به خودمان راحت میگیریم. این دستور غذا را از کجا پیدا کردی؟ آیا غذایی بوده که نسل به نسل در خانوادهات گشته یا خودت ابداع کردی؟ شاید هم از گوگل پیدا کردی؟ اگر اهل غذا درست کردن نیست، از خوردن غذای محبوبت بنویس.
نمیدونم، احساس میکنم یک قانون نانوشته هست که میگه توی اینجور سوالها پیتزا و انواع و اقسام فستفود رو بذار کنار، پس...
مِن قَلبی سَلامٌ لِ تهچین :))
آخرین خاطرهای که ازش دارم، یک خاطره نسبتا خوب و نسبتا بد از یک آدم سمیئه. بعد از اون هنوز قسمت نشده به زیارت حضرتش نائل بشم و خدا رو هزاران مرتبه شاکرم که نذاشتم خاطرات خوبم با تهچین، خدشهدار بشه به خاطر یک آدم سمی!
راستش هیچ خاطرهای مبنی بر پخت تهچین ندارم که همین مهم، حقیر رو بر آن داشت که یک لیست به ترتیب صعودی در سختی، از غذاهایی که به درد ناهار میخورن درست کنه که در آخرین روز به تهچین ختم بشه. قرار بود که فعلا هرروز ناهار با من باشه تا بتونم بالاخره تجربه لازم برای آشپزی رو به دست بیارم؛ در واقع یکجورهایی شبیه یک چالش بود برای من و واقعا هیجانزده بودم که بالاخره دارم مسیرم رو به سمت تهچین کج میکنم. اما از شانس بد، دقیقا بعد از روز اول - که غذا لوبیاپلو بود- بیماری به سراغم اومد و فعلا قراره من تا جایی که میتونم به چیزهای عمومی توی خونه، خوراکی و شخصی دیگران دست نزنم تا ببینیم چی پیش میاد! پس فعلا یک هفتهای رو از تهچین دور شدیم تا اینجای کار!
میدونی در واقع هیچ ایدهای هم ندارم که چهجوری قراره درست شه یا چه چیزهایی توش داره. صرفا فکر کنم میدونم ماست داره و پلو و زعفرون و مرغ! راستش حتی خیلی دید خوبی به ماستی که پخته بشه هم ندارم، نمیدونم حالا دیگه :دی
دیشب سر سفره شام داشتیم اسم بعضی غذاهای محلی رو میگفتیم و واقعا شما نمیتونین پایانی برای غذاهای اختصاصی شهرهای شمال قائل باشین؛ جدی میگم. و ببین عزیزم من داشتم با خودم فکر میکردم محض رضای خدا، من حتی از یکی از اینها هم خوشم نمیاد! چه وضعیه آخه؟ آره خلاصه که اگر تا همین الان سینه به سینه اون غذاهای محلی گشته و به من رسیده، من قطعا قطعکننده این زنجیره خواهم بود و به احتمال زیاد دخترم و با احتمال کمتر همسرم هرگز توی عمرشون (حداقل اگر قرار باشه من براشون غذا درست کنم که خب این هم بعید میدونم.) لب به چنین غذاهایی نمیزنن.
روز سوم: در کودکی دوست داشتی چه کاره شوی؟
آیا امروز کاری شبیه به آن انجام میدهی؟ واکنش همان کودک به شرایط امروزت چطور است؟
وقتی خیلی کوچک بودم مثلا 5سالگی اینها، خیلی نقاشی کشیدن دوست داشتم و اتفاقا خیلی هم خلاقانه نقاشی میکشیدم؛ هردفعه با یک وسیله جدید و یک شکل جدید. توی فامیلمون هم یک گرافیست داشتیم که خیلی من رو دوست داشت و هردفعه میاومدن خونهمون با حوصله همه نقاشیهام رو نگاه میکرد و حتی بعضیهاشون رو میبرد با خودش که به همکارهاش هم نشون بده. من هم تمام آمال و آرزوم یک کلاه کج هنری و یک روپوش کثیف از رنگ و بیستچهاری سر بوم ایستادن، بود. فکر میکردم نقاش شدن هنوز هم مثل قرون 16 تا 19 و زمان ونگوگ و داوینچیه!
بعد که یککم بزرگتر شدم، دوست داشتم مهماندار هواپیما بشم، فقط به خاطر این که یکبار هم که شده روی اون سرسره بادیهای زردی که موقع سقوط هواپیما باز میکنن سوار بشم! تا مدتها هم رویای مهماندار شدن رو توی سرم میپروروندم که بعد متوجه شدم خوب شد زود بیخیالش شدم چون من اصولا به خاطر دندونهای پرشدهم صلاحیتش رو ندارم! :دی
یککم که گذشت و قضیه ترورهای دانشمندهای هستهای پیش اومده بود، من تبدیل شدم به یک نورای جوگیر که هرکی ازش میپرسید میخوای چیکاره بشی؟ میگفت دانشمند! و خب اونموقع خیلیها خندیدن بهم که «دانشمندی یک مقامه! تو میتونی اینقدر درس بخونی و خفن باشی که دانشمند بشی، دقیقا بگو چیکاره میخوای باشی؟» و من اینجوری بودم که «وا گفتم دیگه! دانشمند!» در واقع هنوز هم برام حل نشده و از این لغتِ «دانشمند» نمیتونم خیلی استفاده کنم. واقعا احساس میکنم «دانشمند» مترادف «عالم»ئه ولی از طرفی هم میتونه مترادف «scientist» باشه، خیلی دوگانگی عجیبیه ولی خب من توی بچگیم احتمالا منظورم همون دومی بوده.
بعد از اون دیگه به این بلوغ رسیدم که خیلی رویایی به آیندهم فکر نمیکردم، البته روانشناسی رو دوست داشتم به خاطر کمک به انسانها اما دیگه شغل آرزوهام نبود، چیزی بود که بنا به شرایط انتخاب کردم در مسیرش نباشم. حالا دیگه صرفا برام مفید بودن چه برای خودم چه برای جامعه مهمه و میدونم حتی با مهندسی هم میشه مفید بود!!(:دی) اما این جالب نیست که الان در مسیر آخرین رویام قدم گذاشتم؟ حتی خودم هم یادم نبود تا همین امروز که با این سوال بهش فکر کردم. احتمالا راه خیلی زیادی در پیش دارم که کودکیهام بیاد بزنه روی شونهم و بگه آفرین به اونجا که من میخواستم رسیدی؛ براش باید به مقام دانشمند برسم و نه به شغلش! اما فکر کنم این، هنوز هم رویای منه و هرچهقدر کند و کمکم، بالاخره دارم به سمتش قدم برمیدارم. فکر کنم کودکیهام با اغماض داره از دور بهم لبخند میزنه و بهم افتخار میکنه :)
روز دوم: درباره پروژه یا هدفی بنویس که مدتهاست در ذهن داری ولی کاری برایش انجام ندادهای.
فهرستی از کارهایی را بنویس که مدام عقب میاندازی و جداگانه دلیل اهمیت هرکدامش را توضیح بده. مشخص کن که با انجام دادن آنها به چه موفقیتی در زندگی نزدیک میشوی. لازم نیست برای این فهرست کاری بکنی. برای قدم اول همین کافی است.
الان که فکر میکنم من خیلی از پروژهها و اهدافم رو توی وبلاگم کاملا تشریح کردم و فکر کنم الان دقیقا میدونم که چرا نمیتونم به آینده فکر کنم یا درباره یکی دوتا از خواستههای واقعیم هیچوقت حرفی نمیزنم؛ چون از نرسیدن به اونها میترسم و خب احتمالش خیلی هم بالاست که نرسم! بگذریم. خب تقریبا سعی میکنم توی هر حوزه یک مثال بزنم، چون من یکی از اسمهای سرخپوستیم «پیشبرنده هزاران کار همزمان» هست :)
باید بالاخره این غول برنامهنویسی رو جلوی خودم خرد کنم و پیش برم باهاش. نباید بذارم هی و هی ازم دورتر بشه، به نظر نمیاد اونقدرها هم ترسناک باشه! به هرحال هرچی بیشتر ازش فاصله بگیرم، قضیه دراماتیکتر میشه.
نورا، عزیزم، اوصیکِ بالزّیست! البته این چیزی نیست که کاری براش انجام نداده باشم اتفاقا خیلی هم جدی پیگیرش بودم اما این چندوقت به خاطر فشار کارهای دانشگاه مجبور شدم بذارمش کنار. حالا ولی نیازش دارم شدید، خیلی خیلی شدید! باید به خودم رحم کنم و برای تحقیر نشدن و خوبتر و سریعتر پیش رفتن، بیشتر انرژی و انگیزه بذارم روش. این تنها چیزیه که مطمئنم آیندهم رو توی این مسیر به درستی میسازه. البته حالا کی تضمین داده توی همین مسیر بمونم؟ ولی خب این چیزیه که باید حفظش کنم برای خودم، چون واقعا به هیچچیزی اینقدر نیاز ندارم و خب راستش دوستش هم دارم. به محض این که وقت خالیای پیدا کنم، حتی قرار نیست از این ترم تمومنشدنی و طاقتفرسا به خودم استراحت بدم. جانم بشتاب به سوی زیست:)
دوست دارم زودتر با خانوادهم خیلی جدی درباره نوع پوششی که میخوام داشته باشم حرف بزنم و چون خب مطمئنم که بحث وحشتناکی قراره به وجود بیاد و من راستش تا الان فقط مراعات حالشون رو کردم که نذاشتم متوجه بشن، البته با رجوع به متن روز قبلی شاید بتونید متوجه بشید که من چهقدر توی بحث کردن ناتوانم و ازش میترسم. به هرحال که باید انجامش بدم، چه زود چه دیر.
و آتش بدون دود عزیزم. میدونی اینقدر ابهت داره که فکر میکنم شاید از پسش برنیام! با این که خیلی خیلی براش ذوقزدهام و میخوام بخونمش اما از این که وسط کار ولش کنم یا باهاش ارتباط برقرار نکنم میترسم.
روز اول: برای چه یادداشت مینویسی؟
میخواهی چه چیزی از آن به دست آوری؟ فکر میکنی نوشتن چهطور به احساس و هوشت کمک میکند؟
برای شکوه کلمات! من از کنار هم چیدن کلمات لذت میبرم حتی بیشتر از این که کنار هم ببینمشون! خوندن رو دوست دارم، نوشتن رو بیشتر. انگار که جنون ثبت تکتک چیزها رو به صورت کلمه دارم. نمیدونم شاید اگر زبان مادریم فارسی نبود، مثلا انگلیسی یا ترکی بود، هیچوقت این ارتباط رو با کلمات برقرار نمیکردم. دوست ندارم کلیشهای به نظر بیاد اما کلمات چیزهای زیادی رو توی خودشون ذخیره میکنن؛ میشه بعد از سالیان زیادی دوباره بهشون سر زد و توی احساسات همون لحظه غرق شد، توی زمان سفر کرد و باهاشون رقصید. [مثلا همین وبلاگ، شاید بعدا یک روز که دخترم 14 یا 15 سالش بود و کتابهای زیادی میخوند، آدرس اینجا رو توی یک پیام براش بفرستم و بگم تا من نیومدم خونه، یک سفر برو به دنیای نوجوونی مادرت! :) حتی فکرش هم خوشحالم میکنه. در واقع مینویسم تا بعدا یک روز خوشحال بشم!]
راستش من اونقدر توی حرف زدن، باهوش نیستم! نمیتونم موقع صحبت کردن استدلال بچینم و بحث کنم. نمیتونم سریع و بدون تپق صحبت کنم. معمولا هم راحت نیستم که بعضی کلمات نه چندان عامیانه یا احساساتم رو - چه خوشحالی، چه عشق، چه ناراحتی - به زبون بیارم. یک وقتهایی فکر میکنم شاید احترام و ادب توی بحثها از دستم در بره، برای همین تقریبا هیچوقت وارد حلقهها، بحثها و گفتگوها نمیشم. اما نوشتن به من فرصت فکر کردن میده، کلمات با من پیش میرن، اول به مغزم میان و بعد همزمان به دست و دهان و چشم و گوشم میرسن. میتونم حین نوشتن از قویترین کلمات استفاده کنم، فرم درستشون رو نوازش کنم و دوستشون داشته باشم. کلماتِ شفاهی، ثبت نمیشن، تقدیر نمیشن و به یاد نمیمونن.
باید بگم که نوشتهها همیشه به من وفادار بودن، همیشه باعث تحسینم بودن و این چیزیه که فکر میکنم شاید توش خوب باشم. این چیزیه که من بهش نیاز دارم؛ بزرگ شدن! نوشتهها من رو بزرگ کردن، چه جایگاهم رو، چه افکارم رو. نوشتهها با من مهربون بودن؛ پس من هم میخوام دوستشون داشته باشم.
- ۹۹/۰۵/۲۲
سلام :))
چه خوب که این چالش رو میخوای بنویسیD:
انشاءالله همیشه نوشتههای خوب بخونی و نوشتن هم باعث خوب شدن حالت باشه :)