بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

به صرف چای وانیلی و بیسکوئیت نارگیلی.

۳۲ مطلب با موضوع «تابش‌های کمی شخصی‌تر :: به سرزندگی سبزینه‌های آبی» ثبت شده است

سلام.

راستش خیلی وقت است که می‌خواهم بیایم و بنویسم از حس و حال جاری در روزهایم. تمام بهانه‌ای که می‌توانم بیاورم این است که «نوشته نمی‌شوم.» امروز روز چهارمی است که قرار است از صبح تا شب، وقف درس و علم باشم. وسط کلاس پدیده‌ها، فکر کردم پدیده‌های انتقال آخرین چیزی نیست که می‌خواهم در زندگی‌ام در جریانش قرار بگیرم، اما شاید جزو صد مورد آخر باشد. بنابراین کلاس را بستم و به تمام پندهای پروداکتیویتی پشت کردم. فکر می‌کنم هنوز برای نوشتن درباره‌ی ایده‌ی کلی‌ام از زندگی که سه یا چهار ماهی است می‌خواهم بیانش کنم، کاملا آماده نیستم و گویا این اواخر روال بر این منوال گذشته که هر دوره‌ای از روزهایم من را بر این بدارد که چیزی از آن، این‌جا ثبت کنم؛ پس من هم مقاومت نمی‌کنم تا صرفا «نوشته شوم».

باید بگویم آبم با آن شرکتی که توصیفش کرده بودم «من عاشق این‌جام ولی خسته‌ام.» توی یک جوب نرفت. من از آن‌جا خوشم می‌آمد، اما نه از بی‌نظمی و اهدافش و نه حتی از کارش. من هم که جوان و جویای نام. با خجالتی‌ترین چهره‌ای که از خودم سراغ دارم، بعد از تحویل کارم گفتم «نیاز دارم که بیشتر به درس‌هایم بپردازم.» راستش آن‌ها هم قبول نکردند و قرار شد دو هفته‌ای صبر کنند و دوباره از من بپرسند. من که از جوابم مطمئنم، فکر می‌کنم آ‌ن‌ها به زمانی برای کنار آمدن با نبودنم نیاز دارند و من هم اصرار نکردم. خب البته با این که در این دو ماه چندان هم تفاوت قابل توجهی در دستاوردهایشان ایجاد نکردم. اما از کارم راضی بودند و من را به هر قیمتی می‌خواستند؛ گویا از تصوراتشان از یک دانشجوی کارآموز سال دوم بهتر بودم و بیش از انتظاراتشان برآورده می‌کردم. راستش این هم از دلایلی بود که برای خودم لیست کردم تا آن‌جا باقی نمانم. فکر می‌کردم باید برای جایی باشم که تلاش‌های بی‌وقفه‌ام را با سطح توقعات پایین یا زیادی بالایشان هدر ندهند. فقط می‌دانی من برای این فضای آبیِ دنجِ همیشه‌چای‌دار نبودم و برای هم خوب نبودیم. آیا همه برای اولین تجربه‌ی کاری‌ جدی‌شان، شبیه روابط عاطفی پیچیده تصمیم‌گیری می‌کنند؟

به هرحال. به اندازه‌ی ابد و یک روز داستان دارم که از یک ماه گذشته تعریف کنم، ولی متاسفانه حس خوبی ندارم از این که توی وبلاگم گزارش کاری یا خاطره یا داستان تعریف کنم و به همین دلیل هم دارم تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم که پاراگراف قبلی را پاک نکنم، چون به نظرم برای بعدا که تبدیل به یک شرکت دانش‌بنیان قوی و بزرگ شدند (و من ایمان دارم که می‌شوند و برایشان واقعا آرزوی موفقیت می‌کنم؛ چون دوستشان دارم و با من مهربان بودند.) و داشتم خودم را سرزنش می‌کردم، رجوع به این افکار نیازم می‌شود؛ گرچه من یک اکسل چهل و خرده‌ای سطری از خوبی‌ها و بدی‌هایش لیست کردم و با تک‌تک اعضای خانواده و دوستانم درباره‌اش مشورت کردم. ولی هم‌چنان از سرزنش‌های هیچ‌کسی به اندازه‌ی خودم نمی‌ترسم!

حالا تمام وحشتم جمع شده در آزمایشگاه ساختمان پارسا. در واقع به علی‌رضا گفته بودم که خسته شدم از بس دنبال کار آزمایشگاهی تکامل گشتم و به در بسته خوردم. گفت فلان‌جا، کارهای مهندسی سویه‌شان از مسیر تکامل هدایت‌شده می‌گذرد. هیجان‌زده شدم، چون کارشان هم زیباست و هم علاوه بر تکامل هدفمند، میکروبیولوژی و مهندسی ژنتیک و متابولیسم و سلولی مولکولی دارد. ولی راستش دیشب که داشتم کارهای عباس را مطالعه می‌کردم، روحم را می‌دیدم که جیغ می‌کشد و فرار می‌کند. دنبالش دویدم و دیدم گوشه‌ای زانوهایش را در خودش جمع کرده و اشک می‌ریزد. چون می‌خواهد تکامل بخواند، می‌خواهد با تکامل زندگی کند، می‌خواهد تکامل دهد و خود تکامل را مطالعه کند، می‌خواهد رازهای کشف‌نشده‌ی خاطرات زمین را کشف کند. با عباس قهر بود و فکر می‌کرد او دارد از تکامل استفاده می‌کند تا اهداف شومش در جهت تولید محصول صنعتی را پیاده کند. آرامش کردم و به او اطمینان دادم که من هم از عباس متنفرم. (چون زیباترین ارائه‌ی میکروبی که می‌توانستم داشته باشم را در کمال بی‌منطقی از من ربود.) بعد از این که با هم تمام فحش‌هایمان را به عباس دادیم، به او گفتم که بیا برویم به عباس پیام بدهیم و بگوییم که می‌خواهیم او را ببینیم. بگذار دفاعیاتش را از زبان خودش بشنویم. عباس جواب داد. گفت «سلام هم‌کلاسی کلاس میکروب.» و قرار شد جلسه‌ی آنلاین با هم بگذاریم و برای من توضیح دهد که چه‌طور جهانی چنین هدفمند و کثیف، می‌تواند برایش زیبا باشد؟ در نهایت من هم درباره‌ی کریسپر، PCR، تاکسونومی و هزار فیلد دیگر بیشتر بخوانم و بیشتر فکر کنم و راه حلی پیدا کنم که هم روحم آسوده شود و هم مسئولم قبول کند که من به وصال تکامل دادن سویه‌های میکروبی درآیم.

همین.

 

ولی فکر کنم همه‌ی این‌ها را نوشتم که فرار کنم از این که بگویم حالم را بد کرده‌ام. نمی‌دانم چه‌طور ولی شور زندگی دارد خفه‌ام می‌کند و هم‌زمان انگار همه‌اش را می‌خواهم بالا بیاورم. به هرحال. سرم را شلوغ کرده‌ام که فرار کنم، پس این‌جا هم شلوغ می‌نویسم که فرار کنم.

  • جوزفین مارچ

سلام.

بی‌شک، آدمی می‌بایست در رویایی ژرف غرق شود تا بتواند به دنیای وسیع چیزهای بی‌اهمیت سفر کند.

گاستن باشلار

 

معمولا نمی‌توانم خیلی به جمله‌ی «هر چیزی در زمان درستش اتفاق می‌افتد.» اعتماد کنم. معمولا زیاده از حد تقلا می‌کنم، دست و پا می‌زنم و خودم را به در و دیوارهای بسته‌ای می‌کوبم که خیال باز شدن ندارند. تنها، تا به خودم ثابت کنم که توانا بودن، صفت بعیدی نیست. اما تجربه می‌گوید که زمان از من قدرت‌مندتر است و من را با سر زمین می‌زند.

سپس درست به موقعش، وقتی که همه‌ی هیجانات و ناملایمات، ته‌نشین شده‌اند و فقط شربت شفاف وجودم باقی مانده، دستم را می‌گیرد و بلندم می‎‌کند. انگار کسی در وجودم شادمانه، فریادِ «جاری شو.» سر می‌دهد و من، راهی جز اطاعت از آن صدای درونی ندارم.

حدود یک سال پیش، وقتی هنوز ده هفته تا تولد بیست سالگی‌ام وقت داشتم، مستاصل شدم که چرا نمی‌توانم تمام نگاه‌ها باشم؟ حس می‌کردم تمام عمر نوزده‌سال و چهل و دو هفته‌ای‌ام را صرف تقویت دیدگاه‌‌های پوچی کرده‌ام که من را تا سر کوچه هم جاری نمی‌کنند. من می‌خواستم نور شوم و در تمام دنیا، منتشر. گمان می‌کردم که هر دختری در بیست‌سالگی‌اش باید مظهر جهان‌دیدگی باشد و به طبع جهان‌بینی‌اش تا بی‌نهایت پرواز کند. دلم می‌خواست در عرض ده هفته بشوم تمام دیده، تمام زبان‌ها، تمام دست‌‌ها و گوش‌ها و در تمام اذهان جرقه بزنم. نشد. گفتم که، زمان خوش نداشت ببیند که گوش فلک با ادعاهایم کر می‌شود. می‌خواست ته‌نشین شوم و دقیقا یک سال بعد، جاری‌ام کند.

 

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم یک سال پیش، پستی در وبلاگ منتشر کردم که قرار بود سفری دور دنیا داشته باشم، با موسیقی و فیلم و کتاب. قرار بود هر هفته بروم مهمانی یک کشور و ببینم در بند بند زندگی مردمانش چه می‌گذرد؟ گلاویژ هم گفت که پروژه‌ای دارد تحت عنوان «غرق‌شدگی». پروژه‌ی عظیمی که سفری دور و دراز به دور جهان است. راستش بی‌هم‌سفر، پایم لنگ بود. (خدا خدا می‌کردم پای او هم. تا هم‌سفر قصه‌ی من شود و با هم غرق شویم.) پس برایش نوشتم:

سلاااام ارشد.

من الان داشتم به پاییز زیبام فکر می‌کردم.

و تصمیم گرفتم خیلی رنگارنگ باشه. بیشتر توی طیف نارنجی. زرد و قرمز و نارنجی خیلی پررنگ و خیلی کم‌رنگ. ولی با غلبه‌ی نارنجی جیغ.

برای همین، یاد پروژه‌ی غرق‌شدگی‌ افتادم. یادته که من قرار بود در طول ده هفته موسیقی ملل رو گوش بدم و تو بهم گفتی که دوست داری فرهنگ ملل رو بخونی و بیشتر غرق بشی؟ و فکر کردی که یه کانال براش بزنی به اسم غرق‌شدگی؟

البته اون پروژه، یه کم برای من حال شرجی داشت کلا چون توی تابستون و توی بابل بهش فکر کرده بودم. ولی به نظرم در نهایت یه نارنجی پررنگه با کلی طیف متفاوت.

بعد چندوقت پیش بعد از ویسی که توی کانالم گذاشتم و یحتمل نشنیدی، داشتم فکر می‌کردم که خیلی ناراحتم از این که با فرهنگ کشورهای مختلف آشنا نیستم. می‌دونی یه چیزی متفاوت از چیزی که فیلم‌ها و دنیای مدرن نشونمون می‌دن.

و دوست دارم این پاییز شروعش کنم. هرچه‌قدر طول بکشه خیلی برام مهم نیست. اذیت‌کننده نیست چون. می‌تونم ملایم کنار کارهام بذارم. نه شبیه یه سیر مطالعاتی، شبیه یه تفریح.

و می‌خواستم ببینم که آیا تو پایه‌ای که با هم بریم سراغش؟ یعنی یک کانال مشترک عمومی داشته باشیم و مثلا هر چندوقت یک‌بار یک کشوری رو مدنظر قرار بدیم و هرچیزی که پیدا می‌کنیم رو اون‌جا قرار بدیم و درباره‌اش حرف بزنیم؟

 

حالا رویای کوچک من و ملوان، این‌جاست، روبه‌رویمان؛ و من دوستش دارم. می‌شویم مسافران دریای بی‌کران و غرق می‌شویم در جهان نارنجی‌ای که چشمانمان دیدنش را نیازمند است.

https://t.me/The_OrangeWorld

  • جوزفین مارچ

سلام.

الان حدودا دو هفته از اون پست قبلی می‌گذره؛ فرداش مصاحبه‌ی شرکت نبود. ناامید شده بودم و فکر می‌کردم باید برم بیشتر توی لینکدین بگردم، شاید یه دانشجوی ارشدی پیدا کردم که بتونم دستیارش بشم؛ نه از سر امیدواری، از سر ناامیدی. بعد دیگه با خودم فکر کردم که این تابستون، تابستون چاقو تیز کردن از دوره. تابستون کورس گذروندن و درس خوندن و مستند دیدن. اما بعد یهو خیلی عجیب، تبدیل شد به تابستونِ سر از پا نشناختن.

الان نشستم پشت میز توی شرکت. هیئت مدیره، توی اتاق جلسه دارند و همه‌جا ساکته. آب رو گذاشتم جوش بیاد و می‌خوام با نسکافه یه نفسی تازه کنم و دوباره برم که امروز اگر بتونم، بخش پنجم کتابچه رو تموم کنم. بعدش نمونه‌های خون می‌رسه و مسئول قبلی میاد که دستگاه‌ها رو به من تحویل بده. شب هم قراره توی کارگاه مقاله‌نویسی اتحاد شرکت کنم. شاید بتونم شب‌ترش هم کمی توی لینکدین بگردم در حالی که پنجره رو باز گذاشتم و هوای شب‌های تابستونی میاد توی خونه. زبان هم باید بخونم و کاش برسم که مستند ببینم.

امروز سومین روزیه که توی شرکتم و من همیشه آرزو داشتم که جایی کار کنم که بتونم توی سومین روز کاری‌ام، پاشم و خودم آب رو بذارم جوش بیاد، بدون این که حتی یک نفر سرش رو بلند کنه و نگاهم کنه. دوست داشتم شبیه خونه باشه و اتفاقا این‌جا هم یه خونه‌ی آبی آسمونی با پنجره‌های قدی بلند و با منظره‌ی سرسبزه که نوه‌های همسایه‌های طبقه‌ی پایینی خیلی بالا و پایین می‌پرند. من عاشق این‌جام ولی خسته‌ام. همین!

  • جوزفین مارچ

سلام.

می‌دونی یک چیزهایی هستند که از اعماق وجودت، جوهره‌ی جانت رو می‌خورند و تو کم‌کم تموم می‌شی؛ این‌قدر که خودت رو در معرض همه‌ی این‌ها می‌ذاری. من فکر می‌کنم توی این دوسال، چند بار تموم شدم و فقط کالبد خودم رو دنبال خودم کشیدم تا سرپا وایسه. عزیزم، گاهی اوقات فکر می‌کنم که باید به خودم افتخار کنم ولی اکثر اوقات این شکلی نیست؛ اکثر اوقات انگار فقط می‌دونم که من هم آدمی‌ام توی سیل آدم‌های دیوانه‌ای که دنیا رو پر کردند. نه که دیوانه بودن بد باشه، نه که توی سیل آدم‌ها بودن بد باشه، نه که لزوما اصرار داشته باشم من آدم خاصی‌ام، نه! فقط اکثر اوقات نکته‌ی غیرقابل تحملش برمی‌گرده به اون فعل «پر کردن». نمی‌تونم تحمل کنم که جایی از دنیا رو پر کردم که فرد موثرتر و بهتری از من می‌تونست پر کنه. اما جانم، گاهی اوقات واقعا به خودم افتخار می‌کنم. مثلا شب امتحان سلولی، یا کلا شب‌های امتحانات این ترم. می‌دونی فقط دست نکشیدم، ناامید نشدم و اون‌قدر گریه نکردم که ازشون جا بمونم؛ گرچه تلاشم توی طول ترم همین‌قدر قابل افتخار نبود. اون خلسه‌ی امتحانات ترم چهار رو دوست داشتم. این که نه خوش‌حال بودم، نه خسته، نه غمگین، نه ناامید، نه امیدوار. از اول امتحانات به این فکر کردم که امتحانات ترم چهار قراره بوی چی رو بده و نمی‌دونم، بوی هیچی رو نمی‌داد. یه خلا واقعی بود فقط. به هرحال، با دونه‌دونه اومدن نمره‌هام، که همه‌شون فقط در حد قبولی‌اند، می‌تونم بفهمم که شب‌های قابل افتخاری هم نگذروندم؛ ولی عزیزم من گاهی واقعا به خودم افتخار می‌کنم و تقریبا همیشه، اکثر اوقات، نیاز دارم که این رو از خودم بشنوم. نیاز دارم که بدونم زنده بودن رو تجربه کردم و با خودم مهربون باشم. نمی‌دونم، اکثر اوقات من دارم با خودم دعوا می‌کنم؛ گاهی به کتک‌کاری هم می‌رسیم.

مثلا گروه مصاحبه‌مون برای من همینه؛ می‌دونی حرفه‌ای نیستیم ولی خوبیم و تلاش می‌کنیم که خوب‌تر باشیم. هر کسی که ازمون تعریف می‌کنه یا باهامون همکاری می‌کنه، من به خودمون افتخار می‌کنم. با هر ایگنور یا جواب رد یا پیام بی‌ربط، احساس می‌کنم یه جون از جون‌هام کم می‌شه. مصاحبه‌ی امروز صبحمون انگار فقط این بود که «بیا، این هم جایزه‌ی همه‌ی تلاش‌هات برای این گروه.» و همین هم باعث شد که مجاب شم که بیام و این‌جا بنویسم. بیام بنویسم که جانم، تو اون‌قدر هم بد نیستی؛ اون‌قدر هم طرد شده نیستی؛ تو هم نتورک خودت رو داری؛ تو هم داری با سرعت خودت پیش می‌ری و همین. قرار نیست سناریوی زندگی فرد دیگه‌ای رو زندگی کنی. قرار نیست کتاب زندگی‌ات رو بدی یکی دیگه بنویسه و لذت نوشتن رو دو دستی تقدیم کنی به اون فرد، وقتی این‌قدر نوشتن و دست به قلم و کیبورد بردن، خوش‌حالت می‌کنه.

دیروز به مامان گفتم که فردا دارم می‌رم معارفه‌ی فلان کارآموزی. بابام شاکی شد که به من نگفته بودی و وقتی بهش گفتم، اولین ری‌اکشنش حتی قبل از این که بگم کارم اون‌جا چیه، این بود که «بی‌خود! تو که همش آه و ناله می‌کنی که از درس‌هات عقبی. از خونه هم که تکون نمی‌خوری.» می‌دونی فقط نخواستم بهش بگم که بزرگترین دلیل بیرون نرفتنم خودتی. دوست نداشتم دعوا راه بندازم اما دوست نداشتم هم که هم‌چنان قلم زندگی‌ام رو دو دستی تقدیمش کنم. بهش اطلاع دادم که می‌خوام time management رو یاد بگیرم و می‌خوام این کارآموزی رو شرکت کنم و همین. از این که جرئت کردم بهش اطلاع بدم و نه که ازش بخوام، خوش‌حالم. حالا باید برم بیوانفورماتیک یاد بگیرم، پایتونم رو قوی کنم، زیست سلولی بخونم، دنبال کارهای رویان یا شناسل باشم، از مصاحبه کردن و ایمیل زدن ناامید نشم، باهات زبان بخونم، نقاشی رو شروع کنم، روی دوستی‌ام با آدم‌ها حساب کنم و کمتر چرت و پرت بنویسم. :))

 

عنوان‌نوشت:

چه کسی می‌داند که تو در پیله‌ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی می‌داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله‌ات را بگشا.

تو به اندازه‌ی پروانه شدن زیبایی.

سهراب سپهری

  • جوزفین مارچ

سلام.

امروز یه چیزی فهمیدم، یعنی نمی‌دونم می‌دونستمش ولی فکر کردم نیازه که به آدم‌های بیشتری بگمش؛ با توجه به این که من همیشه هم یک علاقه‌ی پنهانی به این Study Bloggerها داشتم و همچنین هم خیلی درکشون نمی‌کردم، احتمالا این نکته‌گویی‌های یه دفعه‌ای میلم رو به اکمال می‌رسونه. و به جز این هم فکر کردم یه تمرین تایپی می‌شه با این کیبورد جدیدم، چون داره دیوونه‌ام می‌کنه و هنوز بهش عادت نکردم.

به هرحال یک بخشی از کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» از مارک منسن هست که من خیلی بهش فکر می‌کردم همیشه و قبولش داشتم، می‌گه:

عمل صرفا حاصل انگیزه نیست؛ عامل آن هم هست. بیشتر ما تنها موقعی دست به کار می‌شویم که سطح معینی از انگیزه را احساس کنیم. و تنها موقعی احساس انگیزه می‌کنیم که به اندازه‌ی کافی محرک احساسی داشته باشیم. ما تصور می‌کنیم که این مراحل به صورت واکنشی زنجیره‌ای رخ می‌دهند، مثل این:

محرک احساسی ← انگیزه ← عمل مطلوب

اگر بخواهید چیزی را به دست آورید اما احساس کنید که انگیزه یا محرک ندارید، در این صورت فرض می‌کنید که به بن‌بست خورده‌اید. هیچ کاری نمی‌توانید بکنید. تنها یک رویداد احساسی بزرگ در زندگی‌تان است که می‌توانید انگیزه‌ی کافی ایجاد کند تا واقعا از روی مبل بلند شوید و کاری بکنید.

اما مسئله این است که انگیزش فقط یک زنجیره‌ی سه بخشی نیست، بلکه یک چرخه‌ی بی‌پایان است:

محرک ← انگیزه ← عمل ← محرک ← انگیزه ← عمل ← الی آخر

اعمال شما می‌تواند واکنش‌ها و محرک‌های احساسی بیشتری ایجاد کند و به شما انگیزه‌ای برای اعمال بعدی‌‎تان بدهد. با بهره گرفتن از این بینش، در واقع می‌توانیم چهارچوب ذهنی‌مان را به شکل زیر تغییر دهیم:

عمل ← محرک ← انگیزه

اگر انگیزه‌ی لازم برای انجام تغییر مهم در زندگی‌تان را ندارید، کاری بکنید؛ هر کاری. بعد واکنش‌های حاصل از آن عمل را به عنوان راهی برای انگیزه دادن به خودتان به خدمت بگیرید.

خب من اردیبهشتم تا این‌جا بی‌فایده و آشغال بود. بذارید از عقب‌تر بگم، فروردین دوهفته‌ی اولش، تماما از درون انگیزه بودم. با سارا داشتیم مسیرمون رو تعیین می‌کردیم، توی شور و شوق ارائه‌ها بودیم و خب واقعا خوش می‌گذشت. همه‌ی این‌ها عالی بود برای این که بتونم محرک‌های فوق‌العاده‌ای به حسابشون بیارم. از طرفی هم افتضاح بود؛ من دقیقا از تمام تعطیلات، از این که باید در دسترس خانواده باشی و به خوش‌گذرونی‌هایی بپردازی که واقعا فکر نمی‌کنی بهشون نیاز داشته باشی، متنفرم. به هرحال دو هفته‌ی اولم این‌جوری گذشت که خیلی انرژی توی خودم ذخیره کردم، خیلی حرص خوردم ولی خب در نهایت منجر شد به دوهفته‌ی بعدی‌اش که به اندازه‌ی چهار هفته دوییدم و خب، عالی بود. می‌دونی توی علم غرق بودم و می‌دونستم دارم چی کار می‌کنم و هنوز خدای تکامل درها رو به روم نکوبیده بود. خب کل روز اول اردیبهشتم به استراحت و دندون‌پزشکی گذشت، بعدش هم اعصاب‌خردی‌های بعدش. نمی‌دونم این خوبه یا بد، اما وقت‌هایی که زندگی بهم آسون نمی‌گیره، خودم رو مستحق هیچ کاری نکردن می‌بینم و فکر می‌کنی چی؟ من دو روز و نصف تمام به خاطر پسری که حتی نمی‌شناختمش، هیچ کاری نکردم! واقعا عجیبه!

به هرحال از یه جایی به بعد، سه روز پیش، تصمیم گرفتم خودم رو جمع و جور کنم و فقط با تکلیف آزمایشگاهی که از موعد فرستادنش گذشته بود، شروع کردم. شبش، برنامه‌‌ی روزانه نوشتم و ساعت‌ها گذاشتم روی این که کورس پایتونم رو پیش ببرم. بعدا فهمیدم انرژی روزهام رو باید از مسئله‌های پایتون و زیست‌شناسی و فیلم دیدن‌های نصف‌شبی پیدا کنم. من راستش از آذر پارساله که دارم ساعت مطالعه‌هام رو ثبت می‌کنم و همش رهاش می‌کنم، مثلا زمان امتحان‌های بهمن، برای هزارمین بار شروعش کردم و بعد از یه هفته دیدم که نوشتن ساعت مطالعه برای شب امتحان، ابلهانه ست؛ پس ولش کردم. به هرحال از اول 1400 دوباره شروعش کردم. توی اردیبهشت ناامیدکننده بودم، سلول‌های صفر زیادی داشتم؛ ولی این چندروز اخیر رو ببینید.

روز یکشنبه همون روزی بود که بالاخره شروع کردم. شب قبلش، فیلم دیده بودم با نودل و دلستر استوایی؛ بهترین دستاویزی که می‌تونستم پیدا کنم تا خودم رو از سنگینی یک مرگ تمام عیار نجات بدم. نجاتم داد و فرداش گزارشکار نوشتم و پایتون کار کردم. موفقیتش زیر زبونم مزه کرد و برای فردا برنامه نوشتم، حدود 1/2 کارهام رو طبق برنامه‌ی روزهای فروردین انجام دادم. فرداش بهتر شد. ساعت مطالعه‌ام کمی پیشرفت داشت، درس‌هایی رو خوندم که به خاطر ددلاین مجبور نبودم بخونمشون و پایتون. شبش برنامه ریختم برای فردا، فکر می‌کنم همین برنامه ریختن بهترین محرکه حتی اگر به نصف برنامه‌ات نرسی. به هرحال روز چهارشنبه تمام وجودم دلش می‌خواست که پروژه‌ی پایتون رو پیش ببره ولی اجازه نداشت، چون زیاد براش وقت گذاشته بود و توی برنامه‌ی روزانه‌اش نبود. بنابراین خیلی دیر از جاش پاشد. تازه من گولش زدم، گفتم که باشه می‌ریم پایتون می‌خونیم تا بالاخره پاشد، ولی نشوندمش پای ژنتیک. از این روش جدید ژنتیک خوندنم خوشم میاد. بالاخره فهمیدم که چه جوری می‌تونم حواسم رو سرکلاس نگه دارم (که یادم باشه در راستای خاموش کردن ندای درونی مشوقم به Study Blogger شدن، یه پست براش بذارم.) بنابراین ژنتیک خوندن هم بهم خوش می‌گذره ولی لج کرد و هی طول داد و در نهایت تونست 0.2 برنامه رو پیش ببره. بنابراین انگیزه‌ای نداشت که برای فرداش که می‌شه امروز برنامه‌ای بنویسه، و فرداش هم از جاش پانشد؛ تا تونست خوابید و بحث کرد و نفسش گرفت.

می‌دونی یه سری مسئله‌ها توی آمار و احتمال دبیرستانمون بود، توی بخش احتمال شرطی، که می‌گفت اگر بسکتبالیسته این دفعه گل بزنه، دفعه‌ی بعدی احتمال گل زدنش بالاتر می‌ره و اگر نزنه، احتمال خراب کردنش بالاتر می‌ره. یعنی انگار هردفعه به دفعه‌ی قبلی ربط داره و من فقط باید یاد بگیرم این سیر رو حفظ کنم. می‌دونی، مهم نیست که چه‌قدر روزها سخت می‌گذرن یا تمرکز کردن وحشتناک‌ترین کار دنیا می‌شه برات، عزیزم فقط برنامه‌ی فردات رو بنویس و امید داشته باش. همین. این چیزیه که فردات رو می‌سازه.


جدیدا عینک می‌زنم، دلی بهم گفته بود که چه‌قدر مهمه و راستش من هم دیگه اصلا نمی‌فهمیدم که چه‌قدر دنیا رو نمی‌بینم. بالاخره لپ‌تاپم رو دورتر گذاشتم، چون کمر درد و چشم‌درد اذیتم می‌کرد، یه کیبورد نو خریدم برای این که روی لپ‌تاپ خم نشم و با خودم قرار گذاشتم با عینک و از راه دور و تکیه داده به صندلی به کارم ادامه بدم و این واقعا برام خوبه، گرچه درست نمی‌بینم روی مانیتور چه خبره و باید شماره‌‎ی عینکم رو بالاتر ببرم. به هرحال داشتم فکر می‌کردم از این خوشم میاد که موقع کار یه جای ثابت دارم و می‌دونم دارم چی کار می‌کنم؛ پشت میزم که نیستم عینکم رو درمیارم و خب از این حالت شرطی شدن خوشم میاد. مثلا کتاب خوندن یا فیلم دیدن حتما باید روی تختم اتفاق بیفته، نه پشت میز. به هرحال داشتم فکر می‌کردم دوست دارم شب‌های پنجشنبه رو تا صبح بذارم برای فیلم و نودل، از این‌هایی باشم که همیشه فیلترشکنشون روشنه و دغدغه‌ی اینترنت ندارن و در زمان‌‎های استراحتم برم توییتر و یوتوب‌گردی رو از سر بگیرم. (به هرحال این هیچ وقت اتفاق نمی‌افته چون اینترنت گرونه و بابا معتقده داریم پول زیادی پاش می‌دیم! ولی خب حداقل می‌تونم یه برنامه‌ی زمانی براش بذارم.) نمی‌دونم، حتما خوب می‌شه. هرروز یک عکس از وضعیتم بذارم توی کانال و توی آینه یک عکس از خودم بگیرم (بیشتر به خاطر این که از قاب گوشی‌ام خوشم میاد.) و توی کانال پروانگی بعد از ساعت زدن شبانه‌ام یک یادداشت بنویسم، هرچند کوتاه. و محض رضای خدا، نقاشی رو شروع کنم و فرانسوی بخونم. یادم رفت بگم؛ بعد از پایتون و قبل از زیست، فرانسوی خوندن برای من انرژی‌ساز و دستاویز مهمیه. و کاش یادم نره که چهارشنبه عصرها، باید توی کلاس عمومی‌ام شرکت کنم چون حضور و غیاب می‌کنه و تا همین‌جاش هم احتمالش زیاده که حذف شده باشم اصلا. :)))

  • ۲ نظر
  • ۱۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۲۰
  • جوزفین مارچ