بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

به صرف چای وانیلی و بیسکوئیت نارگیلی.

۱۸ مطلب با موضوع «تابش نورهای دنیا :: موسیقی» ثبت شده است

سلام.

 

On the Nature of Daylight

 

« متاسفانه در قرن حاضر آدم‌ها خودخواه‌تر از همیشه شدن. جایگاه یک scientist (دانشمند) رو دیگه علمش تعیین نمی‌کنه؛ بلکه همه دنبال رزومه خودشونن. رزومه، چه‌ کلمه زشتی! ... دو قرن هست که قرن‌های شکوه علمن. یکی قرن بیستم که این‌قدر، این نیم‌من‌های جدید درباره‌ش نظر دادن که دیگه آلوده‌ش کردن، دست‌مالی شده انگار. و اما باشکوه، زیبا و درخشان؛ اواخر قرن هجدهم و اوائل نوزدهم. [در حال سر تکان دادن از تحسین و تاسف] فکرش رو بکنید، مجمع بزرگی از انسان‌ها، با هوشی استوار و کامل. انسان‌هایی که به جرئت می‌شه بهشون لقب The man of science رو داد. انسان‌هایی باعث افتخار تاریخ. الان دقیقا چند روز تا ماه کامل مونده؟ یک هفته؟ عالیه، احتمالا یک چیزی حدود دویست و خرده‌ای سال پیش، همشون سراسیمه در حال خوندن و یاد گرفتن و تحقیق کردن بودن، چند نفر هم در حال شکار گاومیش، برای شام پنهانی؛ زیر نور ماه کامل! حلقه‌ای به اسم «حلقه ماه» برای جمعی از دانشمندان بی‌ادعای باسوادی مثل اراسموس داروین، متیو بورتن، جان وات و چندین طبیعی‌دان(عموما یا پزشک یا هم زیست و هم شیمی‌دان) و فیزیک‌دان(عموما هم فیزیک و هم ریاضی‌دان) و صنعت‌گر (همون مهندس امروزی). می‌دونین توی ویکی‌پدیای این حلقه که برید، یک کلوب خاص رو معرفی کرده براشون؛ اما از اون‌جایی که انجمن مخفی‌ای بود و آدم‌های عادی و حکومتی نباید ازش با خبر می‌شدن، گاهی هم پیش می‌اومد که توی جنگل‌های آلمان نزدیک مرز فرانسه (منتها الیه سمت راست که نزدیک انگلیس هم باشه، چون کلوب اصلی توی یک روستا توی انگلیس بوده) برگزار می‌شده؛ البته برای وقت‌هایی که احساس خطر می‌کردن وگرنه معمولا توی همون خانه سوهو، جلسات برگزار می‌شده. اون‌جا با هم رد و بدل اطلاعات علمی‌شون رو می‌کردن، چیزی که این روزها به ندرت و به سختی وجود داره!»

 

خب به بخش کوچکی از کلاس تکامل ترم پیشمون، مهمونتون کردم. کاری که این استاد با من کرد، یک جور یادآوری بود، شبیه این که من رو به خودم بیاره که چرا انتخابم این بوده. برای این که توی اون دانشکده‌ای که هیچ‌کس مسئولیتی قبول نمی‌کنه، هیچ درسی در واقع نه دلنشینه نه دل‌زننده و چندان چیزهای دل‌خوش‌کننده‌ای نداره، ناامید نشم و خودم رو گم نکنم. شبیه این بود که هی، به خودت بیا. شوخی که نیست، بدو!

روز اولی که قرار بود کلاسش تشکیل بشه، با سارا دم دفتر آموزش ایستاده بودیم و سارا داشت بهم می‌گفت که این استاده هرچه‌قدر هم معرکه باشه -که سجاد می‌گه که هست- باز هم به استاد تکامل ما نمی‌رسه. همون لحظات با تیپ بی‌نهایت عجیبش، اومد و از جلومون رد شد و رفت توی کلاس. سریع به سارا گفتم «مدل راه رفتن و قیافه‌ش شبیه نظامی‌هاست.» با صلابت و خیلی خیلی استوار. و بعد دوییدم و رفتم توی کلاس. با لهجه آذری کم‌رنگ‌شده‌ش، شروع کرد به معرفی خودش. می‌دونی توی گروه ما، چون آدم‌ها معمولا سرنوشت‌های عجیب و غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای دارن و دوران تحصیلی و شغلی خاص‌تری رو از سر گذروندن، تقریبا همه قبل از شروع درس یک اتوبیوگرافی از خودشون، کارهایی که کردن و جاهایی که رفتن، ارائه می‌دن. نمی‌دونم مگه جذاب‌تر از این هم ممکنه که یک فرد خرچنگ‌شناسِ نظری باشه؟ ایشون هم خب از علاقه‌ش به فلسفه علم گفت؛ که چه‌طور بعد از آشنایی با خانمش به سمت تلفیق علم و فلسفه کشیده شده و بعد چه‌طور با هم تلاش کردن و این علاقه‌شون رو به ثمر رسوندن. چه‌طور رفتن دانشگاهِ فلانِ کشورِ بهمان و کجا کار کردن و چه درسی خوندن. وقتی اکانت لینکدین‌اش رو پیدا کردم، دیدم که هیچ اطلاعاتی از خودش ننوشته؛ فقط اسم مدرسه‌ای که توی زنجان می‌رفته و یک عکس مرتب و منظم از خودش. این آدم واقعا انباری از افتخارات علمیه، رزومه‌اش هم پر از جایزه و هم‌کاری و کارهای تحقیقاتی. و آخر همون جلسه اول، نهایتا یک جوری رفتار کرد که هیچ‌کدوم از این‌ها هیچ اهمیتی نداره؛ من می‌تونستم آدمی با پیشینه دیگه‌ای باشم یا حتی با همین پیشینه و بی‌کارکرد باشم. دوتا چیزی که مهمن توی زندگی من، فلسفه علم و آشنایی با خانومم هست.

می‌گفت «دانشجو بدون دونستن فلسفه علم، فلجه!» می‌گفت که این علم‌ها و کاربردهای بی‌فایده چیه که می‌خونین؟ مگه با رجوع به رفرنس نمی‌تونین متوجه بشین مثلا گوسفند دریایی از هم‌زیستی کدوم گروه‌ها تکامل پیدا کرده؟ مگه نمی‌تونین دسته‌بندی خرچنگ‌ها رو متوجه بشید؟ ولی همه این‌ها چه فایده‌ای داره تا توانایی تحلیل نداشته باشین؟ مثلا با دیدن دسته‌بندی خرچنگ‌ها هیچ‌وقت متوجه تحلیل تکاملی پایه چشمی‌شون نمی‌شید، اما خب می‌تونید خوب با دانسته‌های بی‌فلسفه‌تون پز علمی بدید و برنامه‌های تلویزیونی رو پر کنید. از پایان‌نامه‌های دانشجوهایی می‌گفت که بار علمی‌شون صفره و فقط به درد برگه سیاه کردن می‌خوره، از آزمایشگاه‌هایی که حتی کپی از دستورکار هم نیست. از این که نمی‌فهمید چرا باید این‌قدر لج‌باز باشیم که حتی روی حرف دستورکار هم حرف بزنیم و دقیق انجامش ندیم؟

همون جلسه اول بعد از معرفی خودش، برامون درباره تقابل‌های دین و فلسفه و تکامل و علم صحبت کرد. درباره این که توی پیش‌زمینه مذهبی، چه‌قدر دستیابی به اعتقاد به علم می‌تونه سخت باشه و از راه حل و راه گریز از این‌جور شک‌ها برامون حرف زد.

یک‌بار گفت که توی زیست‌شناسی هنوز، انقلاب عظیمی به اندازه انقلاب‌های فیزیکی رخ نداده. انگار هنوز داریم کورمال‌کورمال، توی زیست پیش می‌ریم. دستمون رو دراز کردیم جلومون و توی تاریکی با چشم‌های بسته پیش می‌ریم. از قبل روی چشم‌هامون دستمال بسته بودن و دست‌هامون بسته بود، داروین اومد و با نظریه تکاملی‌ش دست‌هامون رو باز کرد و روزالیند فرانکلین هم اومد و دستمال رو از روی چشم‌هامون برداشت. حالا ما به یک فرد دیگه و یک انقلاب نیاز داریم. یکی باید باشه که بیاد چراغ رو برامون روشن کنه و بعد هم هیاهو باشه، که چشم‌هامون رو باز کنیم. در اون صورت شبیه فیزیکی‌ها، جلوی خودمون چندتا تونل می‌بینم، انتهای تونل‌ها مشخص نیست اما حداقل می‌دونی از کدوم مسیر باید حرکت کنی و چیزی که مشخصه - یا حداقل دوست داریم این‌طوری باشه- اینه که آخر همه این تونل‌ها به هم می‌رسن.

تنها کسی بود که ترم پیش کلاس‌های مجازی‌مون رو کاملا منظم برگزار می‌کرد، همیشه از پشت میزش توی دفترش. تکلیفمون از اول تا آخرین جلسه ترم این بود که یک پدیده‌ای رو پیدا کنیم - حالا توی طبیعت یا اجتماع یا حتی خانواده و عرف- که منشا تکاملی نداشته باشه و ما هرجلسه تعداد خیلی زیادی مثال می‌آوردیم و همه رو برامون با تکامل کاملا توجیه می‌کرد. من واقعا هنوز هم دارم بهش فکر می‌کنم و هیچ‌چیزی به نظرم نمی‌رسه که توی دنیا وجود داشته باشه و رشحاتی از نور تکامل بهش تابیده نشده باشه. (یک جمله معروف از دوبانسکی هست که می‌گه Nothing in Biology Makes Sense Except in the Light of Evolution یعنی هیچ چیزی در زیست‌شناسی جز در پرتوی تکامل، فهمیده نمی‌شه.)

یک‌بار سر کلاس بحث گیاه‌های گوشت‌خوار شد و گفت بچه‌ها بذارید گیاه گوشت‌خوارم رو بهتون نشون بدم. رفت و یکی دو دقیقه بعدش، یک گلدون متحرک اومد جلوی دوربین:)) در واقع گلدونه این‌قدر بزرگ بود که خودش اصلا دیده نمی‌شد اون پشت. یک‌بار دیگه هم بحث دوپا شدن انسان‌ها شد. دلیل تکاملی‌ش محل زندگی گونه هوموساپینس بوده که در واقع توی دشت زندگی می‌کردن و نگاه به دوردست معنی داشته براشون. برای همین هم برای شکار یا هرکار دیگه‌ای که نیاز به دیدن دوردست‌ها بوده، بلند می‌شدن و خودشون رو می‌کشیدن بالا. تا این که بالاخره در طی نسل‌ها و به تدریج، شامپانزه چهارپا تبدیل به انسان دوپا شده. (بقیه حیوانات توی جنگل بودن و حتی اگر می‌تونستن بایستن هم براشون صرفه انرژی نداشت؛ چون باز هم جز درخت جلوشون چیزی رو نمی‌دیدن.) بعد بهمون گفت البته توی خرچنگ‌های خلیج‌فارس هم پایه چشمی به همین دلیل که می‌خواستن سطح بالاتر از دریا رو ببینن، دیده می‌شه. اول عکس روی جلد این کتاب رو بهمون نشون داد. و بعد گفت نه این‌طوری نمی‌شه، یک کم صبر کنید. از اتاقش رفت بیرون و چنددقیقه بعد با دوتا خرچنگ توی دستش، جلوی دوربین لپ‌تاپ بود :)))

خب خب برای آزمون پایان‌ترمش هم بهمون 5تا سوال داد و یک هفته وقت که بریم و توی کتاب غور کنیم و جواب همه‌چیز رو دقیقا دربیاریم و کامل بنویسیم براش. و البته یک فصل از کتاب رفرنس هم انتخاب کردیم و باید می‌خوندیمش و به فارسی خلاصه‌‌ش می‌کردیم. فصلی که من برداشتم، یک کم سخت بود و طولانی‌تر از بقیه فصل‌ها بود. درباره تکامل ژن‌ها و ژنوم‌ بود و می‌دونی هنوز هم به خاطر مطالبی که توی اون فصل خوندم، هیجان‌زده‌ام و دوستشون دارم.

واقعا هم هیچ ایده‌ای ندارم که چرا دارم این‌ها رو تعریف می‌کنم. آممم نمی‌دونم، شاید مثلا اگر کسی می‌خواست توی دانشگاه تهران درس تکامل برداره، یک کمکی بهش کرده باشم؟ دقیقا نمی‌دونم؛ ولی خب این فرد، واقعا فرد زیبایی بود. هروقت که یادش می‌افتم، تمام اهدافم جلوی چشمم رژه می‌رن، پر از شوق فتح علم می‌شم و از خودم، رشته‌م و دنیایی که می‌شه کشفش کرد، خوشم میاد :)

  • جوزفین مارچ

سلام.

خب امروز روز رک بودنه، روز فریاد زدن و ضعیف نبودن. چون از صبح، آفتاب داره تیز می‌تابه و بعد از دوهفته بالاخره خانواده‌م رو دیدم؛ آدم‌هایی که یک‌کم بهم این اطمینان رو می‌دن که حتی اگر زمان نسبتا طولانی رو توی تبِ یک استرس بسوزم بالاخره قراره خوب بشم. چون باید یادم باشه همیشه آینده‌ای وجود داره که به خاطرش ترس از دست دادنِ حال رو تجربه کنم و بخوام به لحظه‌هام چنگ بندازم و هرطور شده نگهشون دارم، بیهوده و دلتنگ‌کننده...

امروز قراره به خودم این هدیه رو بدم که اگر کسی یا چیزی ناراحتم می‌کنه بهش بگم و رسم دوستی رو یادآوری کنم، اگر کسی داره ازم بیگاری می‌کشه فقط به خاطر رودروایسی زیر بار حرفش نرم، رک و راست از کسی که فکر می‌کنم رفتارهاش معقولانه نیست، به جای این‌که فقط ازش تشکر کنم، بپرسم که آیا منظور خاصی داره یا نه؟ و نهایتا هم حرف توی این کامنت رو بگم بالاخره، چون چیزیه که توی این وبلاگ به کرّات اذیتم کرده، چندبار زیرپوستی تذکر دادم ولی باز هم هیچ‌وقت نتونستم این‌قدر رک درباره‌ش صحبت کنم. حالا سبک‌ترم و فکر می‌کنم در حال حاضر توی این رابطه‌ها هیچ‌چیزی این‌قدر ارزش نداره :))

شاید هم همین امروز براشون توضیح دادم با این پوشش جدیدم، حتی از سایه خودم هم خوشم میاد و من دقیقا همین رو می‌خوام، نه چیزی بیشتر و نه کمتر! به هرحال امروز روز رک بودنه :)

 

و آهنگ امروز؛ که بهم جرئت بیشتری داره می‌ده و باعث می‌شه بیشتر احساس قدرت درونی من رو فرا بگیره:


Brave - Sara Bareilles

 

پی‌نوشت: می‌دونین چیه؟ دوست دارم اگر شما هم می‌خواین امروز -درباره من حداقل- رک باشین تا من احساس تنهایی نکنم :دی

+ عنوان «مریدا»ی انیمیشن «Brave» رو می‌فرماد :)

  • جوزفین مارچ

 

روزگار غریب - علی‌رضا قربانی

  • ۰۵ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۰۹
  • جوزفین مارچ

سلام.

من پایان‌های خوش رو می‌پرستم. دیروز لالالند رو دیدم. غرق لذت شدم، غرق هیجان، غرق بوی تابستون و رنگ‌های جیغ بنفش. حالا نمی‌خوام اصلا درباره اون یک ساعت و چهل و هشت دقیقه اول فیلم حرفی بزنم (که پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید) بحثم دقیقا زمانیه که 20دقیقه به آخر فیلم مونده! رنگ‌ها فروکش می‌کنند، حسرت، غم، ناامیدی، لبخندهای از سر ناراحتی تا ابد دستشون میاد روی کار! «ابد» کلمه اذیت‌کننده‌ایه برای من که شیفته پایان‌های خوشم، برای من که حتی در کثافت این دنیا هم باور به امید دارم! بعد از فیلم پریشون شدم، هی با خودم تکرار می‌کردم که کاش هرجایی قبل از این بیست دقیقه فیلم تموم می‌شد اما نشد، فیلم دقیقا 128دقیقه بود و اون‌همه رنگ و موزیک هم کمکی بهش نکرد!

این حرف‌ها رو بعد از کتاب «کلمه‌های آبی تیره» هم می‌خواستم بزنم، چون من با پایان‌های خوش به وجد میام و این کتاب من رو به وجد آورد. همین‌طور بعد از فیلم افتضاح محض «زنان کوچک» می‌خواستم به خاطر همه پایان‌های ناخوش و آبکی (از این لحاظ که می‌خوان دل‌خوشمون کنن به یک پایان عجیب و به ظاهر خوشایند) از فیلم شکایت کنم. کتاب «کیمیاگر» خوب بود چون آخرش هم فاطمه داشت و هم گنج و هم خانه‌ پدری. معیارم برای طبقه‌بندی کتاب‌ها و فیلم‌ها، تبدیل شده به پایان‌هاشون! من عجیبم؟

من پایان‌های خوش رو می‌پرستم. شاید یک روز دیگه همه‌چیز برای ما خوب بشه؛ ما هم از غم رها بشیم یا حداقل غممون کوچک بشه. شاید این افسردگی بالاخره دست از سر خانواده ما برداره. دیروز رفتم سرچ کردم familly depression، کوچک‌ترین محتوایی نبود که اشاره کنه به این که یک خانواده هم‌زمان افسردگی بگیرن و من چرا نباید به خودمون حق بدم؟ شاید یکی از نشونه‌های اون روز خوب برای من روزیه که افسردگی بابا خوب بشه. از وقتی بابا افسردگی‌ش عود کرده و حملات پی‌درپی بهش می‌کنه، روی احساسات همه ما سایه انداخته! من متوجه شدم حتی یک فرد افسرده هم از پس درک یک فرد افسرده دیگه برنمیاد! از وقتی بابا قرص‌ می‌خوره و می‌خواد دکتر بره، با روانشناس خودم حرف زدم، گفتم که فکر می‌کنم خودم رو لوس کردم که اسم حالم رو گذاشتم افسردگی، وقتی حال بابا رو می‌بینم مطمئن می‌شم که من ندارمش! بهم گفت که تو براش اسم نذاشتی، این من بودم که روت برچسب زدم. گفتم افسردگی‌م خفیفه و احساس عذاب‌وجدان می‌کنم، کاش می‌تونستم کمی از افسردگی بابا رو بردارم برای خودم، من معتقد به تعادل و برابری‌ام. بهم گفت الان داری گریه می‌کنی؟ (چون پیشش نبودم) و وقتی گفتم بله، گفت شاید بالاخره بتونم کمی از شرایط زندگی‌ الانم براش تعریف کنم، که چی این‌قدر روی دلم سنگینی می‌کنه و چی باعث می‌شه خودم رو نشناسم، گریه‌م بیشتر شد و گفتم نمی‌تونم چیزی بگم، کلماتش رو ندارم! بهم گفت که «اشکالی نداره، همه‌چیز درست می‌شه!» و باز هم بهم پیشنهاد کرد که با قرص سطح سروتونین بدنم رو بالا ببرم و من هم گفتم که نیازی نیست! بیشتر از همه لحظات جلسه‌م، عاشق اون لحظه‌ای‌ام که توی صداش امید هست و می‌گه همه‌چیز درست می‌شه! چون من شیفته پایان‌های خوشم.

حالا این روزها خیلی به دوست سابقم هم فکر می‌کنم، خاطراتمون همش جلوی چشممه و یادم میاد که چه‌قدر خوش می‌گذشت و بعد برای هم تبدیل شدیم به آدم‌های سمی، اون زهرش رو ریخت و من مات و مبهوت خودم رو کشیدم کنار که بهش آسیبی نرسونم و تاابد ازش متنفر شدم! تاابد اکثر وسایل زرد توی اتاقم که هدیه اون بهم بود باید توی اون جعبه بالای گنجه بمونه؛ چون فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت اون‌قدر قوی بشم که بتونم بپذیرم بعد از همه خوشی‌ها، پایان‌های تلخ وجود دارن! شاید دیگه هیچ‌وقت مثل اون روزها و کنار اون بهم خوش نگذره و این یک پایان خوش برای این نوشته نیست، این که از یک آدم سمی صحبت کنم که بخش زیادی از مسئولیت افسردگی‌م رو به گردن گرفته و همین‌جا هم تمومش کنم!

راستش چندشب پیش خواب دیدم که دارم فرار می‌کنم، می‌رم لبنان، می‌رم فرانسه، می‌رم امریکا، می‌رم اسپانیا، می‌رم آلمان. خواب دیدم این‌جا نیستم و هراسون دارم می‌دوئم. این یک پایان خوشه، این که دیگه این‌جا نباشم، نه توی این خونه و بهتر از اون نه توی این کشور! می‌خواستم کتابم رو بردارم، دیدم دستم جا مونده توی خونه. بی‌خیال شدم و خواستم لباس‌هام رو عوض کنم که برم دانشگاه، دیدم که پام توی اتاقم جا مونده. احتمالا فرار اون‌قدرها هم که فکر می‌کنم حالم رو خوب نمی‌کنه، ولی به هرحال یک پایان خوشه حتی بی‌دست، حتی بی‌پا.

من بنده پایان‌های خوشم. توی نظریه من همه‌ دردها پایان دارن و این خودش عالیه برای فرار از افسردگی. همش امیدوارم که یک‌روز همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیره؛ همش «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم.» و نمی‌دونم لطفا فیلم‌هایی رو به من معرفی کنین که حقایق کثیفی که من قبولشون ندارم رو نکوبه توی صورتم، آروم و نرم توی یک نقطه مناسب تموم بشه و تمام جهان آروم بگیرن!

به جز همه این‌ها امیدوارم اون دوتا کبوتر پشت پنجره‌م هم لونه‌شون رو بتونن راحت درست کنن و تخم‌ بذارن. هردفعه هم از اول به این فکر می‌کنم که شاید این‌دفعه که بچه‌شون به دنیا اومد، بقیه تخم‌ها رو ول نکنن و برن، حتی بچه‌شون رو هم ول نکنن و برن، بمونن و مثل قصه‌ها به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنن. 

 

پی‌نوشت: یکی از قطعات لالالند درباره اینه که تلاش مهمه و نهایتا ما باید از داستان‌هامون خوشمون بیاد، زندگی‌مون رو باید در جهت خواسته‌مون پیش ببریم و حتی اگر پایانش خوش نبود، اگر آخرش سرما خوردیم دوباره بلند شیم و همون‌کار رو انجام بدیم. همه لحظات این آهنگ رو خیلی خیلی دوست داشتم. وقتی که به قلب‌های آسیب‌دیده و به گندهایی که خودمون می‌زنیم، می‌گه که یک‌کم دیوونگی کلید رنگ بخشیدن به دنیامونه!


Audition (the fools who dream)

این از آهنگ ولی لطفا متنش رو هم بخونید موقع شنیدنش.

  • جوزفین مارچ

سلام.

 

 کار شاقی نکرده‌ام،
فقط به زانو در نیامدم
فقط تاریکی را از تکلم بیهودگی باز داشته‌ام.
دشوار نیست
شما هم بگویید نور!
بگویید امید!
بگویید عشق!
آدمی چیزی شبیه بوی خوش باران است....

«سیدعلی صالحی»

می‌دونی عزیزم، دارم سعی می‌کنم آدم بهتری باشم؛ نه مهربون‌تر یا مفیدتر! نه! فقط خوب باشم. سعی کنم نگاهم به جلو باشه و فکر نکنم معنی یک روز بد، یا حتی یک روز افتضاح، یا بدتر از اون یک ماجرای دنباله‌دار نفرت‌انگیز، یک زندگی آشغاله! خب واقعا این که فکر کنی زندگی به هیچ دردی نمی‌خوره زیادی ناامیدکننده ست، در اون صورت هیچ‌چیزی واقعا وجود نداره که بتونی بهش چنگ بندازی تا حالت رو خوب کنه! دوست داشتم فقط کمتر گریه کنم و نه این که بخوام خودم رو کنترل کنم که اشکم نیاد، این کار چندان سختی نیست و من از پسش برمیام به راحتی؛ می‌خواستم واقعا موضوعات کمتری باشن که من رو از حالت تعادل خودم خارج کنن و باعث نشن که تقریبا هرشب رو با گریه بخوابم و با سردرد بیدار شم! متوجهم می‌شی جانم؟ یک حال نسبتا پایدارتر می‌خواستم فقط، این همه چیزی بود که من نیاز داشتم. راستش هنوز هم خوب نشدم، همین دیشب از گریه خوابم برد ولی فرق داره جانم. در واقع من فکر نمی‌کنم اون سگ سیاه هار دست از دنبال کردنم برداشته باشه؛ اما خب دیگه من یک‌کم از دستش خسته شدم و نمی‌خوام مثل هرروز و همیشه از دستش فرار کنم. نمی‌خوام حالم رو به زور خوب نگه دارم، نمی‌خوام کتاب بخونم تا دردها رو فراموش کنم، نمی‌خوام درس بخونم تا شگفت‌زده بشم از وسعت دنیا و یادم بره دنیا چه‌قدر کوچیکه. می‌دونی فقط می‌خوام دیگه بغلش نکنم اون سگ سیاه زشت رو!

خب ببین شروع کردم و سخت‌ترین چیز این بود که از کجا شروع کنم. تصمیم گرفتم فقط کمتر عذاب‌وجدان داشته باشم؛ این‌جوری می‌تونستم حتی راحت‌تر گریه کنم و بذارم بقیه هم اشک‌هام رو ببینن. تازه انگار راه شروع کردنش هم بلد بودم. سعی کردم یک لیست از موقعیت‌هایی که توش اجازه دارم عذاب‌وجدان بگیرم آماده کنم و خب راستش چیز پربار یا بامحتوایی ازش درنیومد، صرفا نهایتا به این رسیدم که اگر جایی واقعا داشتی به کسی صدمه می‌زدی جلوی خودت رو بگیر. حالا این صدمه هم خودش چیز عجیبیه که گاهی واقعا متوجه نمی‌شی و برای همین هم من بیش از حد احتیاط می‌کردم. می‌دونی سارا بهم یادآوری کرد که آدم‌ها خودشون باید به این بلوغ رسیده باشن که اگر حرف زدن با تو اذیتشون می‌کنه، خب خیلی راحت این کار رو نکنن! اولا که خب من خودم هم به این بلوغ نرسیدم و نمی‌تونم راحت به آدم‌ها بگم که دارن اذیتم می‌کنن، مخصوصا اگر به این فکر کنم که این کار برای اون‌ها آرامش به همراهش داره، حاضرم واقعا اذیت بشم. اما نهایتا دیدم مگه چندنفر از آدم‌ها شبیه منن و خب این اشتباهه از سمت من. من که نباید به صورت پیش‌فرض اشتباه رو برای آدم‌ها متصور شم! و بعد الهام بهم گفت که حرف زدن از ناراحتی‌های بقیه باعث نمی‌شه که چیزی به دوشش اضافه بشه و شاید گاهی خوشحال هم بشه از این حس اعتماد که بینشون به وجود اومده، من این یکی رو واقعا درک می‌کردم! و بعد خب بذار بگم اصلا این که به فکر این دور کردن عذاب‌وجدان‌هام و خودمقصرپنداری‌هام افتادم، به خاطر حرف‌های کلمنتاین بود، می‌دونی واقعا فکر نمی‌کنم اشتباهی کرده باشم که وجود دارم! جدی می‌گم، یعنی حتی اگر وجودم از بچگی هم اشتباه بوده باشه این چیزی نبوده که تقصیر من باشه، من که برای حضورم توی این دنیا برنامه‌ریزی نکردم! پس حالا نمی‌دونم می‌تونم فقط یک کم بهتر باشم که حضورم اون‌قدرها هم به دردنخور نباشه! و می‌دونین این‌طوری نیست که بگم «از این به بعد عذاب‌وجدان نمی‌گیرم» و تموم بشه واقعا. این‌طوریه که در هرلحظه و هرکاری از انجامش پشیمون می‌شم، از یادآوری خاطرات گذشته هم به هم می‌ریزم؛ اما باید مدت‌ها بشینم و با صدای توی ذهنم که داره بهم می‌گه که چه‌قدر ضعیفم و چه‌قدر همه این‌چیزها تقصیر منه، بحث کنم! و اون‌جا واقعا زمان‌های این زندگی برقرار نیست، جدی می‌گم! شما می‌تونین یک جنگ 72ساعته رو توی چنددقیقه با مغزتون تجربه کنین، واقعا جالبه! ببین مثلا من با خودم فکر کردم یک روتین روزانه باید کمک‌کننده باشه و سعی کردم عادت‌های کوچک جالب توی خودم ایجاد کنم. مثلا یک هفته ست که هرشب شعر می‌خونم و یکی از اون شعرها رو می‌ذارم توی استاتوس واتساپم. واقعا نمی‌خوام از این حرف‌ها بزنم که چون حال اطرافیانم هم برام مهمه و وقتی که شعرهای حافظ حالم رو خوب می‌کنه، می‌خوام که اون‌ها هم بخوننش! نه واقعا! صرفا ابراز کردن من رو تبدیل به نورای خوش‌حال‌تری می‌کنه، همین! و واقعا هم برام مهم نیست که کی می‌بینه و کی نمی‌بینه، ولی مثلا دو روز اول به این فکر بودم که وای نکنه کسی اعصابش خرد بشه از این که من هرشب استاتوس می‌ذارم و از شعر خوشش نیاد و همه این فکرهای مزخرف! که واقعا چته خب؟ کارت رو انجام بده، این چیزها به تو چه؟ و می‌دونی عزیزم یک راهی پیدا کرده بودم، از اون‌جایی که یک شعر رو توی دوصفحه می‌نوشتم، می‌نشستم به سختی واقعا، در می‌آوردم که چه کسی استاتوس اول رو دیده و دومی رو ندیده و اون نفر رو هاید می‌کردم که دیگه استاتوس فردا رو نتونه ببینه چون احتمالا خوشش نمی‌اومده دیگه! و بعد می‌دونی سر همین چیز کوچک واقعا جنگیدم با خودم و فکر کردم اگر کسی واقعا این‌قدر دوست نداشته باشه فقط می‌تونه دیگه نبینه این‌ها رو، کار برای اون واقعا آسون‌تره! حالا البته این‌جا مشخص بود که مشکل از من و عذاب‌وجدان‌های الکیمه ولی خب راستش واقعا به کمکتون نیاز دارم که ببینم معیارش چیه؟ کی باید خودم رو به عنوان یک مقصر ببینم؟

معجزه تسنیم: راستش من با تسنیم حرف زدم، نه درباره خودم، درباره اون و چیزی که می‌خواد. و یکهو به خودم اومدم. می‌دونی عزیزم نشستم و خیلی فکر کردم، یک کم هم حالم بد شد و یک‌کم هم حالم خوب شد! دیدم واقعا آرزویی که دارم اینه که نور شبیه خودم باشه، چیزهای زیادی رو بلد باشه و ولع دونستن داشته باشه. می‌دونی یکهو انگار یک نوری تابید و -بیایید این‌جا یک چندلحظه‌ای تواضع رو بذاریم کنار- دیدم که چه‌قدر شگفت‌انگیزم، چه‌قدر دوست دارم که یک دوست شبیه خودم داشته باشم و چه‌قدر می‌تونم به خودم افتخار کنم. می‌دونی اون شب تصمیم داشتم بشینم و یک لیست خوب‌ها و بدها از خودم بنویسم و تقریبا مطمئن بودم که بخش خوب‌هاش با اختلاف جلو میفته حتی اگر من حس خیلی بدی به خودم داشته باشم؛ البته خب هنوز وقت نکردم بنویسمش و توی ذهنم هست که بنویسم. می‌دونی عزیزم، فکر کردم حتی اگر اون‌هایی که باید، بهم افتخار نکنن احتمالا مشکل از خودشونه و من واقعا می‌تونم خودم برای خودم کافی باشم یک‌جورهایی. - خب لطفا اون تواضع رو دست‌به‌دست بدین برسه بهم- من با تسنیم حرف زدم و می‌دونین اون دختر فوق‌العاده ست و من فکر کردم بیشتر از هرچیزی الان واقعا می‌خوام که یک روز کنارش باشم. می‌دونین بعد از حرف زدن با تسنیم خطاب به خودم گفتم «نورا یک چند وقتی هم به خدای کارها و حال‌های خوب کوچک ایمان بیار، باشه؟» گفتم باشه ولی باز هم شب بعدش با یک‌چیز واقعا کوچک به هم ریختم و محمدمهدی ازم پرسید که «مگه قرار بود دیگه ناراحتی‌ها وجود نداشته باشن؟» راست می‌گفت، خدای چیزهای کوچک بهم چنین قولی نداده بود! و بعد تصمیم گرفتم یک‌کم باانگیزه‌تر باشم، نمی‌خوام یک‌شبه برسم به اونجا که بتونم برای 20سال بعدیم رویاپردازی کنم، فعلا برنامه‌های زیاد و کوچکی برای همین یک‌ماه تعطیلیم ریختم که دوست دارم انجامشون بدم:)) البته تعطیلی که چه عرض کنم، واقعا دارم سر خودم رو شیره می‌مالم! چیزی که هست اینه که قطعا دانشگاه برای یک نفر با ترکیبی از مشکلات خانوادگی و درگیری‌های روانی، ساخته نشده و خب من می‌دونم، این ترم استادها چون بهشون خیلی سخت گذشته دارن تمام تلاششون رو می‌کنن که اگر کسی مشکل روانی نداره، حداقل اون رو به دست بیاره دیگه! یعنی خب من فکر کنم تا اوائل ترم بعد همچنان باید درگیر آزمایشگاه‌هام و این ترم لعنتی تموم‌نشدنی باشم!

ولی خب بذارید بگم، دوست دارم یک‌کم بیشتر اینجا بنویسم و محض رضای خدا بالاخره متوجه بشم که دوست دارم چی بنویسم و این‌جا چه شکلی باشه. می‌خوام یک‌کم منظم‌تر بنویسم، شاید یک برنامه‌ای برای این‌جا نوشتن در نظر گرفتم. هنوز هم واقعا دوست دارم که دوباره یک کانال داشته باشم (البته که هنوز یک کانال هست که با خودم و مخاطب‌های فرضی‌م توش حرف می‌زنم!) ولی این‌بار با قدرت تخریب خیلی پایین‌تر قطعا :دی. نمی‌دونم، شاید بعدا طی یک اطلاعیه مراتب عذرخواهی و دعوت رو به عمل آوردم. دیگه این که دوست دارم کتاب‌هایی که دوست دارم رو زودتر بخونم. اما خب این یک کم ترسناکه، اون کتاب‌هایی که دوست دارم بخونم واقعا کتاب‌های خوبین و احتمالا هرکدومشون می‌شن ترمزی برای شروع کتاب بعدی! همین دیروز یک کتاب فوق‌العاده رو تموم کردم - که دوست دارم بعدا این‌جا درباره‌ش بنویسم- و از دیروز هی می‌خوام کتاب بعدی رو شروع کنم و نمی‌تونم، می‌ترسم که مزه کتاب قبلی خراب شه و خیلی خیلی دلم برای فضاش تنگ شده. دوباره فرانسوی خوندن رو بعد از یک وقفه طولانی از سر گرفتم و می‌دونین واقعا زیباست، در واقع اگر شما هم اون آهنگ فرانسوی رو شنیده بودین، مطمئن می‌شدین تنها چیزی که از زندگیتون می‌خواید اینه که بتونین اون آهنگ فرانسوی رو خودتون بخونین و متوجهش بشین.باید کمپبلم رو ادامه بدم و کتاب تکامل رو تا آخرش بخونم، واقعا هیجان‌انگیزه. دوست دارم پایتون یاد بگیرم و فقط یک شروع نیاز دارم. نمی‌دونم کسی از شما، کتاب یا کورس خوبی برای یادگیری پایتون سراغ داره؟ خیلی برام تفاوتی نداره که فارسی باشه یا انگلیسی، همین که آلمانی نباشه کافیه :دی (در واقع غیرمستقیم دارم از علی و بنیامین می‌خوام که چیزهای خوبی بهم معرفی کنن ولی نمی‌خوام که معرفی‌های بقیه رو هم از دست بدم، فلذا سخاوت به خرج بدین دوستان توی کورس‌هایی که پیدا می‌کنید:)) )

آهان و مهم‌ترین خواسته‌م اینه که کار کنم! می‌دونین از اینترنت خسته شدم و راستش هیچ‌وقت اون‌قدر نرد نبودم که بتونم تماما باهاش ارتباط برقرار کنم، معمولا وقتی بخوام چیزی رو توضیح بدم ترجیح می‌دم طرف رو ببینم و رودررو این‌کار رو انجام بدم، اگر نشه، تلفنی، اگر نشه، با وویس! البته که کلمه‌های نوشته‌شده حالم رو بهتر می‌کنن اما احساس محدودیت بهم می‌دن و انگار بسته شدم! نمی‌تونم راحت باهاشون ارتباط برقرار کنم. داشتم می‌گفتم، من این مدت چند نفر رو داشتم که براشون از راه دور برنامه‌ریزی می‌کردم برای کنکور و یکیشون یک شکست مفتضحانه بود  - من خیلی خودم رو سرزنش می‌کردم به خاطرش اما بعد که با سرتیم حرف زدم و توضیح دادم بهم گفت که کارم فوق‌العاده بوده و اصلا مشکلی از طرف من نبوده و بعدا هم متوجه شدم با یک نفر دیگه هم به مشکل خورده(در واقع توی مسئله مواجهه با عذاب‌وجدان بسیار قضیه کلیدی‌ای بود!)- اما یکی از بچه‌هام هست که واقعا آرزو می‌کنم بتونم یک‌بار برم دم در آتلیه 5 معماری دنبالش و قدم‌زنان با هم بریم یک کافه نزدیک دانشگاه. دوستش دارم و از تلاشش خوشم میاد، دوست دارم که واقعا به اون چیزی که می‌خواد برسه! بگذریم، این‌ها داستان‌های متفاوتی داشتن اما در نهایت هیچ‌کدوم حالم رو خوب نکردن. می‌خواستم برم دنبال کار تایپ و ترجمه که به خودم گفتم «بیا واقع‌بین باشیم! این کار خوبه، درآمدش هم جالبه، ولی به درد تو نمی‌خوره! حالت رو خوب نمی‌کنه. چون باز هم پشت کامپیوتری و اینترنت کوفتی، دست از سرت برنداشته!» می‌دونی دوست دارم با آدم‌ها در ارتباط باشم و این کرونای لعنتی، به شدت داره اذیتم می‌کنه! فکر کنم بیشتر از هرچیزی دوست دارم که برم توی کتاب‌فروشی کار کنم. البته هرکاری می‌تونم بکنم ولی فعلا همین ایده کتابفروشی به نظرم رسیده و واقعا هیجان‌زده‌م کرده. (نهایتا می‌دونم که نمی‌تونم بهش برسم. حداقل اگر کسی این‌جا توی کتاب‌فروشی کار کرده یا حتی نزدیکشه می‌شه بیاد با هم صحبت کنیم؟)

آممم فکر کنم اگر این رو بگم خوب باشه برام. یک کم از بعضی‌هاتون ناراحتم. من دیدم که همین‌جا و حتی خارج از این‌جا چه دوست‌های معرکه‌ای دارم و چه‌قدر می‌تونن حالم رو خوب کنن. در واقع الان مطمئن شدم که چه‌قدر می‌شه از دوست‌هام خوشم بیاد و شکرگزار باشم برای بودنشون. اما چیزی که هست، گفتم دیگه از بعضی‌ها ناراحتم. می‌دونی وقتی برای آدم‌ها هستی و آدم‌ها برات نیستن، اون هم وقتی این‌قدر مشخص و علنی داری بهشون می‌گی که توی چه حال وحشتناکی گیر کردی، یک‌کم ناامیدکننده ست. نمی‌دونم واقعا، جدی می‌گم توقع خاصی ندارم ولی فقط فکر کردم که اسم "افسردگی" این‌قدر ترسناکه که حتی نمی‌تونین بذارین اسمتون هم نزدیکش بشه؟ یعنی من واقعا از همتون ممنونم، می‌دونین همین که اینجا رو می‌خونین از سرم هم زیاده ولی فقط متوجه نمی‌شم. احتمالا فکر می‌کنین اگر کسی غمگین باشه، این که به صورت ناشناس بهش نزدیک بشید کمکش می‌کنه؟ این که ندونه از کی داره این کمک‌ها رو دریافت می‌کنه، به نظرتون براش جالبه؟ این که فکر کنه شما نبودین توی ناراحتی‌هاش (درحالی‌که احتمالا به صورت ناشناس بودین)، روحیه‌ش رو می‌بره بالاتر؟ این‌ها واقعا برام سواله، جدی می‌گم، اگر جوابش رو می‌دونین بگین بهم لطفا. می‌دونی من یک اصلی داشتم که همه آدم‌ها دوستمن مگه این که خلافش ثابت بشه. و خلافش این‌قدر ثابت شد که تصمیم گرفتم آدم‌های کمی اسمشون «دوست» باشه برام توی دنیای واقعی! اما هنوز اون اصل برای وبلاگ برقرار بود، همه آدم‌ها دوستم بودن. اما الان متوجه شدم که خب این‌جا هم دوست‌های خاص خودم رو دارم و همین! بچه‌ها دیگه نیازی نیست بیشتر از این برای ثابت کردن خلافش، تلاش کنید؛ در واقع من الان می‌‌دونم که دوست‌هام چه کسانی‌ن:))

در نهایت دلم براتون سوخت و گفتم حالا که این‌همه خزعبلات من رو خوندین، اون آهنگ فرانسوی بی‌نظیر رو باهاتون شریک شم. (گرچه کار واقعا سختی بود برام!)

 


 Je te déteste pas du tout- Joyce Jonathan

  • جوزفین مارچ