بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

بالاتر از ابرها، پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

به صرف چای وانیلی و بیسکوئیت نارگیلی.

۳۲ مطلب با موضوع «تابش‌های کمی شخصی‌تر :: به سرزندگی سبزینه‌های آبی» ثبت شده است

سلام.

هیجان‌انگیزترین بخش این روزهای من، خلاصه می‌شه در درس خوندن و روتین ساختن. با سارا داریم سعی می‌کنیم پیش بریم و از پس زندگی‌مون بربیایم، اون‌قدری که خودمون راضی باشیم؛ به خودمون می‌گیم Apes together strong. امروز صبح سارا برام یک پاراگراف نوشت درباره‌ی والاس و داروین و من هیجان‌زده‌تر شدم برای ادامه‌ دادن درس خوندن‌هام. خیلی وقت بود که چیزی این همه من رو به شعف نکشیده بود، خیلی وقت بود که از ذوق یک کار، براش لحظه‌شماری نکرده بودم. حالا کلاس رفتن‌هام، سیستم امتیازدهی‌مون با سارا، جزئیات همزمانی برنامه‌هام، کتاب‌های رفرنسم، ساعت زدن‌های آخر شبم و نوشتن توی کانال پروانگی‌ام بهم حس خوبی می‌ده. دیشب با هم برنامه‌هامون و جزئیاتش رو چک کردیم. می‌دونی این خیلی جالبه. من همیشه دوست داشتم کسی باشه که از جزئیات کارهام براش تعریف کنم. خواهرم همیشه در جریان بود و بقیه‌ی افراد خیلی به دردشون نمی‌خورد و در نتیجه من هم نمی‌تونستم برای کسی توضیح بدم و فلسفه‌ی پشت تک‌تک کارهام و جوری که درباره‌شون فکر می‌کنم رو بگم. حالا چند نفر رو دارم که می‌تونم درباره‌ی تک‌تک جزئیات باهاشون حرف بزنم و احساس ناامنی نکنم و این برام خوبه عزیزم. احساس می‌کنم دنیا افرادی رو داره که هم‌رگم هستند. چون همه‌ی ما آدم‌های هم‌خونی توی زندگی‌مون داریم، حتی اگر گاهی نزدیکمون نباشن ولی کی فکرش رو می‌کنه که افرادی هستن که می‌تونی براشون حرف بزنی و آخر حرفت بهشون بگی که «متوجهم می‌شی؟» می‌دونی عزیزم؟ من اگه فکر کنم کسی متوجهم نمی‌شه، هیچ‌وقت این رو ازش نمی‌پرسم. چون معمولا تحقیرآمیز به حساب میاد، چه سوالش چه جوابش. این که می‌تونم روی دوستی‌هام حساب کنم و ازشون بخوام که متوجهم بشن، قدم بزرگیه؛ من همیشه فکر می‌کردم کسی توی این دنیا وجود نداره که واقعا متوجهت بشه، همون‌جوری که خودت می‌فهمی منظورت چیه؟ اما هست، خب؟ آدم‌های هم‌رگ هستن فقط کسی روی پیشونی‌شون ننوشته که چه شکلی‌ان؟ تو باید با روابطت، احترام‌هات و مقدار زیادی شانس، پیداشون کنی. اون‌وقت معنی اشتراک جزئیات برات از اول ساخته می‌شه، حتی اگر اون آدم‌ها پنجاه درصد هم شبیهت نباشه.

  • جوزفین مارچ

سلام.

داشتم با خودم فکر می‌کردم چندتا چیز هستند که من رو واقعا نجات دادن. یعنی حسم بهشون اینه که دستم رو گرفتن و از یک سیاهی مطلق به سمت نور آوردن، صبر کردن تا با هم دونه‌دونه شمع‌های توی اتاق رو روشن کنیم. یکی‌اش «تو»یی که البته الان باید ازت عذرخواهی کنم چون قرار نیست درباره‌ات صحبت کنم و یکی‌ دیگه‌اش هم کمپبله. شاید نقاشی و کتاب‌ها هم باشن، به هرحال، من از همگان عذر می‌خوام. این متن، تمام و کمال در ستایش کمپبله دوستان :)

آره داشتم فکر می‌کردم من واقعا به کمپبل مدیونم. یعنی خب من واقعا این کتاب رو دوست دارم، عکس‌هاش رو هزاربار نگاه کردم، یه موقع‌هایی خوابشون رو دیدم، واقعا وقت گذاشتم برای پاراگراف به پاراگراف این کتاب و خب در نهایت این کتاب هم جوابم رو داد. می‌دونی قبلا هم فکر می‌کنم گفتم که چرا کمپبل خوندنم رو به یک موزیک ویدئویی تشبیه کردم که دونه‌دونه داره شمع‌ها رو روشن می‌کنه توش. در واقع نمی‌دونم کجا گفتم، احتمالا همین‌جا نوشته بودم و حرف‌هام داره تکراری می‌شه؛ ولی خب نیاز دارم که بگمش. می‌دونی زیست خوندن برای من شبیه این بود که یکهو من رو پرت کردن توی یک اتاق تاریک تاریک، از همون‌ها که دیگه چشم داشتن و نداشتن برات فرقی نداره. من گریه کردم، خیلی زیاد. ترسیدم، خیلی زیادتر. حالم بد شد، وحشتناک. اما دیگه خسته شدم و به هر سختی که بود گشتم و گشتم و چوب کبریت‌هام (کمپبل) رو پیدا کردم. جعبه‌اش رو باز کردم و دیدم روشن کردنش وسط تاریکی وقتی خود کبریت‌هات هم نمی‌بینی، سخته؛ پس پرتش کردم توی دل تاریکی. بعد دوباره ترسیدم و تحقیر شدم، دوباره گشتم و سخت‌تر از دفعه قبل ولی پیداش کردم. این دفعه فقط کبریت‌ها رو از توش درمیاوردم، سعیم رو می‌کردم که روشن کنم و اگر نمی‌شد بعدی رو امتحان می‌کردم. اولی نشد، دومی نشد، در نهایت سومی که روشن شد! و می‌دونی من اولین شمعی که نزدیک پام بود رو روشن کردم. فعلا فقط فهمیدم که بیومولکول‌ها چی‌ان و شناختمشون. بعد این شمع، باعث می‌شد من کبریت‌هام و شمع بعدی رو نصفه و نیمه ببینم. بنابراین شمع بعدی رو که می‌شد کلیاتی درباره‌ی اجزای سلول، راحت‌تر روشن کردم. و حالا نوبت روشن کردن غشاء بود؛ راحت‌تر از دوتای قبلی بود و زودتر از پسش براومدم. و متابولیسم و فوتوسنتز و میتوز و میوز و تکامل و فیزیولوژی و ... پشت‌ سرش راحت‌تر و هی و هی و هی باکیفیت‌تر و بهینه‌تر پیش می‌رفت.

می‌دونی این یکی از مشکلات کمال‌گراییه که من هم دارمش؛ اینه که تا همه‌چیز یک قسمت از زندگی رو متوجه نمی‌شم، پیش نمی‌رم و قدم از قدم برنمی‌دارم. مثلا توی درس‌هام. این‌طوری‌ام که موقع خوندن کتاب توی خط اول، یک کلمه به نظرم ناآشنا میاد و من به خودم شک می‌کنم که یعنی از قبل این رو گفته بود و من متوجه نشده بودم؟ باورتون نمی‌شه ولی خب باید بگم با سرشماری نسبتا غیردقیقی که من دارم، حداقل بیست و سه بار کمپبل رو از اول شروع کردم؛ چون مثلا توی فصل پنجمش یک کلمه‌ای بود که من متوجهش نشده بودم و خب در نهایت مجبور شدم باور کنم این حقیقت رو که بله، این کلمه به نظر تمام انسان‌هایی که کمپبل رو با دانش زیر صفر از ابتدا شروع کردن، ناملموسه. مرحله‌ی بعدی هم اینه که بعد از این که کاملا اطمینان حاصل کردی که خنگی از خودت نبوده، می‌ری سراغ سرچ. ساعت‌ها سرچ می‌کنی و منابع مختلف رو زیر و رو می‌کنی تا بالاخره متوجهش می‌شی و با یک لبخند رضایت برمی‌گردی سر رفرنس خودت. تا این‌جا احتمالا سه چهار روزی گذشته. برمی‌گردی و حالا وقتشه که خط دوم رو بخونی. دارارارام :))) این شما و این معنی همون کلمه! واقعا قضیه اینه که اغراق نمی‌کنم و مدت‌ها با خودم کلنجار رفتم تا بتونم مثلا شب امتحان از خیر جزئیات تکست بوک بگذرم یا مثلا از حرف و منظور یک آدم گذر کنم. نمی‌دونم واقعا برام سخته که جزئیات زندگی رو نادیده بگیرم گرچه، این نیازه برای آسوده زندگی کردن. خلاصه داشتم می‌گفتم که کمپبل دوباره این قضیه رو هم به من نشون داد. مخصوصا که گویا شیوه‌ی آموزشی‌اش همینه که اول سوال تولید کنه توی ذهن طرف و بعد، بهشون جواب بده. به هرحال من رو دیوونه کرد ولی خب خیلی چیزها بیشتر از زیست‌شناسی عمومی یادم داد.

متوجهم می‌شی عزیزم؟ من واقعا به این کتاب مدیونم و دوستش دارم. چندوقت پیش به سارا گفتم که باز هم قراره این ترم به ادامه‌ی خوندن کمپبل بپردازم و سارا گفت خب چرا نمی‌ری سراغ آلبرتس یا کتاب‌های تخصصی‌تر. خب باید بگم که سارا نمی‌دونست که داره چه توطئه‌ای رو علیه خودش، در درون من سامان می‌ده ولی به هرحال جانم من داشتم فکر می‌کردم به آینده. خونه‌مون رو دیدم که با آقتاب تابستونی روشن شده بود و بو و گرمای چایی خونه رو برداشته بود. خونه‌مون رو دیدم و خودم رو که یک گوشه‌ای نشسته بودم و میزم همونی بود که اون روز خودت نشونم دادی و سرم گرم زیست خوندن بود. زیست‌شناس نظری شده بودم و یکی از روزهای تعطیلم بود. زنگ خونه به صدا دراومد، من کمپبلم رو بستم و رفتم دم در و فکر می‌کنی کی دم در بود؟ در حالی که تو از پشت سرم دست‌به‌سینه داشتی لبخند می‌زدی، من داشتم تسنیم و مرضی رو بغل می‌کردم. با هم چایی خوردیم و حرف زدیم. عزیزم این رویای منه. خونه، تو، دوست‌هام، حرف زدن و خندیدن و زیست. می‌دونی حتی اگر یک روز یک زیست‌شناس نظری بزرگ بشم، حتما کمپبل توی برنامه‌‌‌ی مطالعه‌ی ماهانه‌ام یک جایی داره؛ من به این کتاب، با پیوند محکمی از قلبم متصلم.

  • جوزفین مارچ

سلام.

چیزی که دیروز سر قبرش یک فاتحه‌ی نصفه و نیمه فرستادم، چیزی بود که چندماه پیش صدکلمه ردیف کردم که چرا و چه‌طور دلخوشی من شده؟ می‌دونی روزهایی رو گذروندم که می‌تونستم از رنگ گلدون‌های روی پنجره‌ام لذت ببرم، می‌تونستم بایستم روی رد نور روی فرش تا پاهام گرما رو حس کنند و به قلبم برسونند، می‌تونستم ورقه ورقه‌ی کتاب‌ها رو لمس کنم و بوی دنیاشون رو به زندگی‌ام بیارم، می‌تونستم با فیلم‌ها بلندبلند بخندم. و همه‌ی این‌ها به این معنی نیست که حتی یک روز بود که بدون گریه یا فروشکستن و بغض شب بشه یا بدون آرزوی ندیدن روزهای بعدی، زندگی کنم. نه! روزهایی بود که عمیقا می‌خواستم نباشم، می‌خواستم طعم وانیل از دنیا حذف بشه، می‌خواستم همه‌ی نقاشی‌های زیبای دنیا پاک بشن و در کل تمام دوست‌داشتنی‌هام با سرعت باورنکردنی‌ای ازم دور بشن و فرار کنن. اما جانم! همراهِ ابرهای بارون‌زا و بارون‌های سرمازا و سرماهای سوت و کور و تاریکی‌های جان‌فرسا! جانم، من خوبم و توی قلبم روشنایی و گرما احساس می‌کنم و می‌تونم از چیزهای کوچیکی مثل ریختن یک برنامه‌ی مدوّن و زیبا و همه‌جانبه برای ترم پیشِ ‌رو، حتی با وجود این که اجرایی‌اش نکردم، به وجد بیام. جانم من الان می‌تونم صدای موسیقی رو بشنوم و می‌تونم طعم‌ها و بوها رو حس کنم. مثلا می‌فهمم که امتحان‌های ترم سه، مزه‌ی لازانیا و بوی اشک می‌دادن. راستش پریروز فهمیدم که مشکلی با هرروز گریه کردن و به درستی شناخته نشدن، ندارم. دور موندم و تنها شدم اما آروم. تنهایی و آرامش لزوما با هم نمیان، شاید حتی از هم دور باشن اما ترم سه با من کاری کرد که بتونم تنهایی رو به آرامش پیوند ناگسستنی‌ای بزنم. اون تنهایی‌ها و آزادی‌ها و استقلال‌های خوب و جذاب و هیجان‌انگیز هم نه، اون تنهایی‌هایی که از شرش به هرکس و ناکسی پناه می‌بری. همون‌ها برام شدن مایه‌ی آرامش.

فکر می‌کنم این وقفه، دنیای جدامونده از آدم‌ها، غرق کردن خودم توی زیبایی‌های کوچیک زندگی و چیزهای دیگه، هزاران هزار کلمه دلخوشی من بودند که نیازشون داشتم. شاید از دور دنیام خیلی رخوت‌انگیز و ساکت به نظر می‌اومد، اما من داشتم خودِ ویرانم رو از اول می‌ساختم. هنوز هم نساختم البته، هنوز هم می‌ترسم از همه‌ی آدم‌های دنیا، هنوز هم برای ارتباط‌های زیادی آماده نیستم، هنوز هم نمی‌تونم خوب باشم. از اون بازسازی، فقط زیربناش آماده شده و خب من از عدد سه، طعم لازانیا و بوی اشک خوشم میاد :)

  • جوزفین مارچ

Ali's Wedding (2017)

سلام.

دیروز این فیلم رو شروع کردم و درگیر ویرایش مصاحبه، دیگه نرسیدم که تا انتها ببینمش. می‌دونی جوری نبود که بگم عاشقش شدم یا حتی دوستش داشتم، نه! فقط از اون فیلم‌هایی بود که خیالم ازش راحت بود و می‌دونستم نهایتا با لبخند لپ‌تاپ رو می‌بندم :)

فیلم درباره‌ی علی‌ئه. یک علیِ شیعه، که در به در از عراق، پاشده اومده ایران و نهایتا هم مجبور شده بره ملبورن. در واقع فیلم درباره‌ی برخوردهای این جامعه‌ی کوچک شیعه ست که توی ملبورن تشکیل شده. افرادی که هرشب با هم توی مسجد جمع می‌شن، شیخ مهدی (پدر علی) براشون سخنرانی می‌کنه و زندگی‌شون زیبا و گذراست. گذرا به نظر من کلمه‌ی مناسبیه واقعا. می‌دونی به هرحال اسلام هرجایی که بره، مشکلاتش رو با خودش می‌بره؛ چه توی ایران پرمدعا، چه توی ملبورن هرکی به هرکی! حالا این که توی این جامعه‌ی مسلمون، آدم‌هاش چه‌قدر کنترل‌شده، منعطف و بدون هیاهو باشن، کیفیت اسلام اون جامعه مشخص می‌شه. خلاصه، این جامعه، دوست و گذرا بود. شاید شما هم با من متفق‌ القول باشید که جمع‌های کوچک و صمیمی، مهاجرهای مسلمون توی کشورهایی که ادعای چیزی رو ندارن، واقعا زیبا و دوست‌داشتنی‌ان. گفتم که بالاخره هرجا بری و اسلام رو با خودت ببری، حدی از قضاوت‌ها، چشم و هم‌چشمی‌ها، غیبت‌ها و محدودیت‌ها هم داری دنبال خودت می‌کشی، اما این که با این محدودیت‌ها و چیزهای ناخوشایند دنیایی دین، چه طور کنار بیای به این ربط داره که کجایی، توی چه جامعه‌ای و چی کار می‌کنی و چه‌طور فکر می‌کنی؟

و چیه؟ نکنه فکر می‌کنید توی جامعه‌ی مسلمون و شیعه‌ای که توی ملبورن تشکیل می‌شه، علی و دایان به راحتی می‌تونن کنار هم بشینن؟ نه :) قضیه همین‌جاست که گویا اسلام به ذات خود ندارد عیبی ولی مسلمون‌ها هرجایی که می‌رن مجبورن که با خودشون پنهان‌کاری هم ببرن و این مقتضای هر محدودیتی بعد از مدت زمان طولانیه، وقتی که آدم‌ها دیگه لزوم این محدودیت‌ها رو حس نمی‌کنند، دست و پاشون بسته می‌شه برای چیزهایی که نمی‌تونن ازشون چشم بپوشن و  خسته می‌شن! این‌جاست که ایران و ملبورن فرقی نداره و ملبورن، مهاجران روشنفکر و جامعه‌ی خیلی نزدیک و صمیمی و گذرا و کم‌قضاوت‌کننده هم باعث نمی‌شه که زندگی برات بهشت باشه! می‌دونی عزیزم؟ در نهایت این که خودت چه‌جوری فکر می‌کنی و چه‌قدر از کاری که می‌کنی راضی و مطمئنی، می‌تونه کمکت کنه.

از تیکه‌ها، روایت‌ها، ضرب‌المثل‌ها و داستان‌های مورد استفاده، نوع لباس پوشیدن‌ها، آداب و رسوم، لهجه‌های عربی یا انگلیسی حرف زدن و جزئیات زندگی و ارتباطاتشون که تقریبا و نه دقیقا، چیز نزدیکی به فرهنگ شیعیان بود، خوشم اومد :) البته خب فکر می‌کنم برای دیدن و فهمیدن جزئیات فیلم واقعا نیاز بود که در بطن یک جامعه‌ی مسلمون نه چندان تندرو باشی. نمی‌دونم، ایران به نظرم جای خوبی برای فهمیدن این فیلم بود :)

و ساده‌سازی‌هاشون رو هم بی‌نهایت دوست داشتم. عقدها و جدایی‌هاشون، این‌طوری بود که همون‌طور به زبون خودشون و به راحتی چیزی که می‌خواستن رو بیان می‌کردن. مثلا یک‌جای بامزه از فیلم، یک مردی اومد به خونه‌ی شیخ و بهش گفت شیخ مهدی، به دادم برس که بدبخت شدم. زنم باقلوا رو سفت، مثل سنگ درست کرده بود و من عصبانی شدم و سه بار یا حتی بیشتر بهش گفتم "I divorce you" و دیگه نمی‌تونم با این زن زندگی کنم. بعد شیخ خیلی ناامیدانه بهش نگاه می‌کنه و سعی می‌کنه یک چیزی پیدا کنه که آرومش کنه. می‌گه آیا این طوری بود که توی یک بار گفتی ازت جدا می‌شم و بعد رفتی دور زدی و دوباره برگشتی و گفتی و دوباره رفتی و دوباره برگشتی؟ گفت نه! پشت سر هم. شیخ بهش می‌گه ببین وقتی پسر من توی بازی فوتبال گل می‌زنه، گزارشگر می‌گه «گل، گل، گل» این یعنی چندبار گل زده؟ یک بار! تو هم سه بار اما به طور پیوسته گفتی. پس یعنی یک بار جدا شدی. 

So, it was one thought. A continuum. A singularity.

در کل فیلم از این ساده‌سازی‌های بامزه، زیاد بود. افرادش خیلی زیاد با قوانین و احکام آشنا نبودن و مثلا به سختی افرادی از وجود ازدواج موقت، خبر داشتن. من از تصویر کل این سادگی‌ها، کنار هم، بی‌نهایت خوشم اومد و آرزوش کردم؛ نه اون ناآگاهی‌ها رو، اون سخت نگرفتن‌های بی‌موقع و بی‌دلیل رو. و بذارید بگم، اولین دلیلی که برای ترک ایران نشون می‌ده هم همین سخت گرفتن‌های بی‌منطق و مسخره‌اش بود که فکر می‌کردن کنار اومدن باهاش براشون سخته!

و جانم، این فیلم باعث شد فکر کنم زندگی در نهایت می‌گذره، بالاخره یه جوری. اتفاقات فاجعه می‌افتن، پشت سر هم و هی و هی و هی پست می‌زنن. می‌تونی بگی در چند سال اخیر هی و هی و هی از زندگی خوردم و خوردم و خوردم. اما باید حواست باشه که همه‌ی این‌ها یک «گفتن مکرر اما ادامه‌دار» هست. اتفاقاتی که همشون رو می‌تونی به یک مرحله تعبیر کنی و سعی کنی هرطوری که شده از خودت دست برنداری تا بتونی از این تپه‌ی انرژی عبور کنی تا بالاخره روی سرسره بیفتی. سرسره‌اش هم دست‌انداز داره اما تو از اون فجایع مکرر جون سالم به در بردی. ممکنه هرروز بری فرودگاه و هیچی نصیبت نشه، ولی هم ممکنه یه روز یکی از پشت سر صدات بزنه و ببینی همونیه که می‌خوای.

پی‌نوشت: راستش نمی‌دونم، ولی فکر می‌کنم اگه قرار باشه اسلام واقعی هم پیدا بشه، همون‌جاها پیدا می‌شه نه این‌جا! اما یک کم ترسناکه. مثلا از لحاظ همون ساده‌سازی الفاظ یا احکام دیگه. بالاخره معلوم نیست دین دقیقا کدومه!

  • جوزفین مارچ

نورم،
مدت‌هاست دل‌خسته از زیبایی روزها، مرداب‌ها را می‌کاوم. تو می‌دانی که مرداب‌ها با کاویدن، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند و میلشان به بلعیدن تو، بیشتر. در نتیجه تو نیز بیشتر در آن‌ها فرو می‌روی.

اما جانم، بی‌خیال دل‌های خسته و آن آه‌ها، تو بنویس. از رنج و خستگی و جان کندن. بنگر و بنویس و گوش فرا ده به صدای زنده‌ی سوسوی چراغ‌هایی که خاموش و روشن می‌شوند. کاش مراقب باشی که در تاریکی، پایت توی چاله‌ای از تفکرات خشکیده یا تازه‌ جوانه‌زده‌ات جا نماند؛ پاهای زیبایت که با آن‌ها می‌دوی و من می‌دانم که تو خواهی دوید و خواهی جنگید. گرچه تمام میل و تمنایم این است که قبل از تو، تمام جنگ‌های ذهنی و غیرذهنی دنیا، برطرف شده باشند؛ نه که برایت رنجی در زندگی‌ات نخواهم، اصلا نمی‌توانم چون می‌خواهم که زنده باشی. عزیزکم، رنج، مایه‌ی حیات ماست و تا زنده‌ایم، از بین نمی‌رود؛ اما تو بنویس.
روزهایی ست که دارم فکر می‌کنم در پیله‌ی تنگی گیر افتاده‌ام که قرار است پروانگی‌ام بیاموزد. بال بگشایم و ببینم همه چیز مهیاست برای خاموش کردن چراغ تخیل و روشن کردن موتور پاهایم برای دویدن؛ گرچه نمی‌دانم دقیقا چه انتظاری از تخیلاتم دارم.
به هرجهت، وقتی کلمه‌ی دویدن را در دهان می‌گردانم، قند در دلم آب می‌شود. زن شعله‌وری می‌شوم که برای رهایی، خیال می‌کند بهتر است که بدود حتی اگر بگویند که کار درست، این نیست. جانم حتی اگر نمی‌نویسی، بدو. اگر قرار است بسوزی، بهتر است لااقل تلاشی برای رویاهایت کرده باشی تا این که ایستاده از سر احتیاط، هیزم خشکی آماده‌ی سوختن شوی.

 

پی‌نوشت: تمرین افزایش دایره لغات 2 | شاهین کلانتری

+ تمرین‌های افزایش دایره لغات 1 (1 / 2) | شاهین کلانتری

  • جوزفین مارچ